تبليغاتX
ایران وطن من تو را می سازم

به تازگی در کل منطقه ی خاور میانه التهابی عظیم آغاز شده است. می خواهم در این نوشته به واکاوی این التهاب ها که نخستین بار از ایران آغاز و سپس به تونس و ... هم رسید٬ بپردازم.

ابتدا توجه می دهم به رخدادی که چند سال پیش رخ داد و کل اقتصاد جهانی را دچار بحران کرد. علت اصلی این بحران٬ ورشکستگی یک بانک آمریکایی و خودداری دولت آمریکا از کمک به آن بود. شوربختانه از آنجا که دلار آمریکا٬ پول پایه ی بین المللی است٬ مردم جهان می بایست هزینه های مطامع شخصی آن دولت را نیز تحمل کنند. پیش از آن٬ دولت آمریکا در پی ۱۱ سپتامبر به خاور میانه لشکر کشید و دو جنگ را به بار آورد. از حق هم نگذریم٬ این دو جنگ برای هرکه آب نداشت٬ برای ما ایرانیان٬ نان داشت. زیرا دو دشمن اصلی منافع ملی ما٬ یعنی طالبان و صدام از قدرت خلع شدند. در حقیقت تنها برنده ی این دو جنگ٬ ایران بود نه آمریکا یا هر کشور دیگری. در پی این دو جنگ٬ گروه های افراطی اسلام گرا اعم از وهابیون و دیگر گروه های سنی و یا القاعده و طالبان و ... با بروز نا امنی در منطقه٬ بیشتر خودشان را داخل در بازی ها کردند. در نتیجه بلبشویی در خاور میانه به پا گشت. در این میان٬ قیمت نفت مدام بالا و بالا و بالاتر می رفت و سطح رفاه مردم منطقه مدام پایین تر.

در کنار این بالا رفتن قیمت نفت٬ دولت های عربی به شوند نفوذ آمریکا٬ آنقدر سلاح خریدند که با ایران مقابله کنند تا اینکه اقتصادهای کشورهایشان را به منجلابی عظیم فرو بردند. اینجای کار٬ آمریکا برنده بود. زیرا توانست نفت گران را گرانتر به خود همین کشورها بفروشد. دلار آمریکا که از زمان آقای نیکسون بر پایه ی اعتبار و نه طلا٬ منتشر می شد٬ نمی توانست اینهمه فشار را تحمل کند و از اواسط سال ۲۰۰۵ حباب موجود در ۴ بورس بزرگ آمریکا شکست و در پی عقیده ی افراطی به لیبرالیسم٬ دولت آمریکا نتوانست به یاری اقتصادش بشتابد.

و اما در این اثنا مدام بحث از خاورمیانه ی نو توسط کاندولیزا رایس و هیلاری کلینتون و جو بایدن و دیگر مقامات آمریکایی مطرح شد.

همانگونه که می دانیم٬ خاور میانه که نامی ناهمگون بر سرزمین هایی است که امپراتوری هخامنشی به آنها هویت بخشید٬ از دیرباز مورد طمع دیگران اعم از ترک ها در شرق و رومیان در غرب بوده است. که امپراتوری ایران مانع از نفوذ هر دو گروه شده بود. و در قرون پس از یورش تازیان به ایران هم با روی کار آمدن وزرای ایرانی٬ ترک ها مطیع شده و غربیان هم نمی توانستند بیایند. تا اینکه آنقدر اقوام وحشی ترک از گوشه و کنار حمله کردند که مردمان این منطقه فرسودند و همزمان با تیموریان و صفویان در ایران و ترکان عثمانی در بیرون از ایران٬ این منطقه به منتها درجه ی ضعف رسید. کم کم غربیان آمدند. ابتدا به ترک هاتی عثمانی سلاح گرم دادند که ایران را مورد یورش قرار دهخند و سپس به ایران سلاح گرم دادند که آنها را بکوبد. در جنوب هم ابتدا پرتغالی ها و هلندی ها برای استعمار آمدند و سپس انگلیسی ها به یاری ایران آمدند و آنها را بیرون کردند. لذا غربیان سلطه پیدا کردند.

در عصر حاضر هم هرگونه خواسته اند با مردمان منطقه بازی کرده اند. زین العابدین بن علی و حسنی مبارک به همراه پارشاه بحرین و علی عبدا... صالح و امام عمان و خاندان آل سعود٬ عوامل مستقیم غربیان در منطقه بودند. ولی برای دستیابی به نفت٬ لازم بود به آنها هم مبالغی را بدهند. از وقتی نفت گران شده٬ باج دادن به این آدم ها هم در نوع خودش هزینه ای به حساب می آید. لذا از چند ماه پیش شروع کردند به بازی دموکراسی یا دموکراسی بازی. نکته ای که من به آن می گویم دموکراسی موزائیکی. یعنی بوجود آوردن یکسری کشور وابسته که بدون آمریکا موجودیت نداشته باشند.

اکنون در لیبی کشتار همگانی راه افتاده و آمریکا قصد مداخله نظامی دارد. فرانسه و بریتانیا هم طرفدار مردم شده اند.

پرسش من این است که چرا پارسال که عربستان به یمن حمله کرد و با مشارکت نیروهای یمنی یک عده مردم را کشتند٬ این آقایان طرفدار آزادی ابنای بشر نبودند و چون لیبی نفت دارد شده اند طرفدار آزادی و حقوق بشر؟

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم اسفند 1389ساعت 0:5  توسط آترین  | 

کمبوجیه پسر بزرگ کوروش هخامنشی مردی شجاع و بی نهایت زیبا و قوی پنجه بود. پس از مرگ پدر به قصد آرام کردن غرب امپراتوری ایران که همواره دچار حمله یاغیان و شورشیان بود عازم مصر و آفریقا شد در سال ۵۲۱ (پیش از میلاد) گئومات مغ از اعتماد برادر کمبوجیه سوء استفاده نموده و بردیا را مسموم ساخته و او را از پای در آورد. در این زمان کمبوجیه مصر را فتح نموده و در سرحدات آفریقا (شمال تونس و لیبی امروزی) می تاخت. گئومات برخی از جنایت پیشگان را اجیر کرده و به جان رییش سفیدان و بزرگان ایران افتاده و آنها را با ترفندهای گوناگون از پای در می آورد. یکی از رییش سفیدان که به راز گئومات پی برده بود به پسر بزرگ خویش جریان را گفت و از او خواست خودش را به سپاه ایرانزمین برساند و توطئه گئومات را بر ملا سازد و از پسر خواست زود عازم این سفر طولانی شود و گفت حتما دیر یا زود گئومات به سراغ من هم خواهند آمد چون آنها به رسم یونانیان ، وجود بزرگان عشایر را تحمل نمی کنند تا بدین گونه همه مردم را به زیر یوغ خویش کشند. به قول اندیشمند کشورمان ارد بزرگ : نخستین گام بهره کشان کشورها ، ابتدا نابودی بزرگان و ریش سفیدان است و سپس تاراج دارایی آنها. پسر آن ریش سفید شب روز تاخت و اسبهای بسیاری در این سفر از پای در آمدند تا خودش را به صحرای خشک سینا رسانید در بین راه گرفتار یاغیان و دزدان شد و گریخت هر چند سه تیر زهرآگین بر دست و پشتش فرود آمد در سیاهی شب به پشت دروازه خاوری مصر رسیده بود با خون خود بر دروازه شهر نوشت (( بردیا کشته شده است )) کمبوجیه چون خبر مرگ برادر را شنید به سوی پایتخت تاخت بدبختانه در نزدیکی دمشق با مکر و سم دیو سیرتان از پای درآمد.
یونانیان به رهبری تاریخ نویسانی همچون هردوت بسیار کوشیدند کمبوجیه را نفی و بد جلوه دهند حتی به دروغ گفتند او با خواهر خویش ازدواج نموده و حتی او را کشته است بسیاری از دروغ های دیگر تا بدین گونه ایرانیان را از داشتن جوانی رشید و فرهمند تر از اسکندر محروم سازند. و شوربختانه هنوز هم بسیاری این تهمت ها را نقل قول می کنند همانند تهمت قتل سورنا به دست ارد اشکانی ، که اینها همه دروغ است و دلیل این تاریخ سازی های یونانیان و رومیها ، نابود کردن اسطوره های عزت و سربلندی تاریخ ایران است. اسکندر مقدونی در روزهای آخر عمر خویش می گوید : آرزو داشتم همچون کمبوجیه در جوانی جهانگشایی کنم اما سرزمینی که من فتح کردم یک ساتراپ (ایالت) کمبوجیه هم نشد.
یونانیان و رومیها از هر پادشاه ایرانی ضربه مهلک تری خورده اند برایش جنایت نویسی !های بیشتری کرده اند همانند کمبوجیه ، خشایارشاه ، ارد دوم و...

+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم دی 1389ساعت 0:16  توسط آترین  | 

روز قبل از اعدام،خليفه با بزرگان دربارش مشورت كرد كه چگونه بابك را درشهر بگرداند و به مردم نشان بدهد تا همه بتوانند وي را ببينند. بنا بر نظر يكي از درباريان قرار
برآن شد كه وي را سوار بر پيلي كرده در شهر بگردانند.
پيل را با حنا رنگ كردند و نقش و نگار برآن زدند؛ و بابك را در رختي زنانه و بسيارزننده و تحقيركننده برآن نشاندند و درشهر به گردش درآوردند.
پس ازآن مراسم اعدام بابك با سروصداي بسيار زياد با حضور شخص خليفه برفراز سكوي مخصوصي كه براي اين كار دربيرون شهر تهيه شده بود، برگزار شد.
براي آنكه همه‌ي مردم بشنوند كه اكنون دژخيم به بابك نزديك ميشود و دقايقي ديگر بابك اعدام خواهد شد، چندين جارچي در اطراف و اكناف با صداي بلند بانگ ميزدند نَوَد نَوَد اين اسمِ دژخيم بود و همه اورا ميشناختند . ابن الجوزي مينويسد كه وقتي بابك
را براي اعدام بردند خليفه دركنارش نشست و به او گفت: تو كه اينهمه استواري نشان ميدادي اكنون خواهيم ديد كه طاقتت دربرابر مرگ چند است! بابك گفت: خواهيد ديد.
چون يك دست بابك را به شمشير زدند، بابك با خوني كه از بازويش فوران ميكرد صورتش را رنگين كرد. خليفه ازاوپرسيد: چرا چنين كردي؟ بابك گفت: وقتي دستهايم را قطع كنند خونهاي بدنم خارج ميشود و چهره‌ام زرد ميشود، و تو خواهي پنداشت كه رنگ رويم از ترسِ مرگ زرد شده است. چهره‌ام را خونين كردم تا زرديش ديده نشود .
به اين ترتيب دستها و پاهاي بابك را بريدند . چون بابك برزمين درغلتيد، خليفه دستور داد شكمش را بدرد.... پس از ساعاتي كه اين حالت بربابك گذشت، دستور داد سرش را از تن جدا كند.
پس ازآن چوبه‌ي داري در ميدان شهر سامرا افراشتند و لاشه‌ي بابك را بردار زدند، و سرش را خليفه به خراسان فرستاد .

آخرين گفتار بابک (به نوشته کتاب حماسه بابک اثر نادعلي همداني) چنين بوده است :

تو اي معتصم خيال مکن که با کشتن من فرياد استقلال طلبي ايرانيان را خاموش خواهي کرد من لرزه اي بر ارکان حکومت عرب انداخته ام که دير يا زود آن را سرنگون خواهد نمود . تو اکنون که مرا تکه تکه ميکني هزاران بابک در شمال و شرق و غرب ايران ظهور خواهد
کرد و قدرت پوشالي شما پاسداران جهل و ستم را از ميان بر خواهد داشت ! اين را بدان که ايراني هرگز زير بار زور و ستم نخواهد رفت و سلطه بيگانگان را تحمل نخواهد کرد من درسي به جوانان ايران داده ام که هرگز آنرا فراموش نخواهند کرد .
من مردانگي و درس مبارزه را به جوانان ايران آموختم و هم اکنون که جلاد تو شمشيرش را براي بريدن دست و پاهاي من تيز ميکند صدها ايراني با خون بجوش آمده آماده طغيان هستند مازيار هنوز مبارزه ميکند و صدها بابک و مازيار ديگر آماده اند تا مردانه برخيزند و ميهن گرامي را از دست متجاوزان و يوغ اعراب بدوي و مردم فريب برهانند.
روز اعدام بابک خرمدين و تکه تکه کردن بدنش در تاريخ 2 صفر سال 223 هجري قمري انجام گرفت که مسعودي در کتاب مشهور مروج الذهب اين تاريخ را براي ايرانيان بسيار مهم دانسته است اعدام بابك چنان واقعه‌ي مهمي تلقي شد كه محل اعدامش تا چند قرن ديگر
بنام خشبه‌ي بابك يعني چوبه‌ي دار بابك در شهرِ سامرا كه در زمان اعدام بابك پايتخت دولت عباسي بود شهرت همگاني داشت و يكي از نقاط مهم و ديدني شهر تلقي ميشد .
برادر بابك يعني آذين را نيز خليفه به بغداد فرستاد و به نايبش در بغداد دستور نوشت كه اورا مثل بابك اعدام كند.طبري مينويسد كه وقتي دژخيمْ دستها و پاهاي برادر بابك را مي‌بُريد، او نه واكنشي از خودش بروز ميداد و نه فريادي برمي‌آورد. جسد اين مرد را نيز در بغداد بردار كردند. (تاريخ ايران-دکتر خنجي) معتصم خليفه عباسي، چنانکه نظام الملک در سياست نامه خود مي نويسد به شکرانه آنکه سه سردار مبارز ايراني، بابک ، مازيار وافشين را که هر سه آنها به حيله اسير شده بودند به دار آويخته بود، مجلس ضيافتي ترتيب داده بود که در طول آن 3 بار پياپي مجلس را ترک گفت و هربار ساعتي بعد برمي گشت. در بار سوم در پاسخ حاضران که جوياي علت اين غيبت ها شده بودند فاش کرد که در هر بار به يکي از دختران پدر کشته اين سه سردار تجاوز كرده است، و حاضران با او از اين بابت به نماز ايستادند و خداوند را شکر گفتند.

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم دی 1389ساعت 21:17  توسط آترین  | 

آخرین پادشاه ماد ، ایشتوویگو (به یونانی آستیاگ) بود. وی از ۵۸۵ تا ۵۵۰ پیش از میلاد حکومت کرد . روزی که با آرینیس (خواهر کرزوس، آخرین پادشاه کشور لیدیه) ازدواج کرد ، بزرگان ایران هدایای بسیاری برای آنها آوردند در میان همه هدایا ، هدیه هارپاگ (یکی از اشراف زادگان ماد ) بیشتر از همه خود نمایی می کرد تاج طلایی با سه رشته زنجیر بسیار زیبا که دو رشته تا روی شانه ها و زنجیره سوم که در پشت سر بود تا روی زمین بلندا داشت . آرینیس به همسرش گفت حتما کسی که این هدیه را به ما داده بسیار شما را دوست می دارد .
ایشتوویگو خندید و گفت پدرم هووخشتره همیشه به من هشدار می داد و می گفت : خائنین هدیه های بزرگتری برایت خواهند آورد .
آرینیس گفت چطور می توانید دشمنی در دربار داشته باشید ؟!
همسرش دستی بر رشته طلایی تاج آرینیس کشید و گفت در دربار بیشتر از بیرونش دشمن دارم ...
ارد بزرگ می گوید : ( دشمن ابزار نابود ساختن آدمی را ، در درون سرای او جست و جو می کند ) . گفته می شود پس از قیام کوروش هخامنشی که فرزند ماندانا دختر ایشتوویگو بود ، هارپاگ در دربار سر به شورش برداشته و همانگونه که امپراتور ایران پیش تر گفته بود دشمنی نهان خویش را هویدا کرد .

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم دی 1389ساعت 20:4  توسط آترین  | 

با درود.

یاران٬ این نوشتار را یک ایرانی فرستاده بود روی رایانامه ام. امیدوارم همانطور به دل من نشست٬ برای شما هم خوشایند باشد.

 

سلام؛ دفاع از نام خلیج فارس , دفاع از تمامیت ارضی کشوریست که یکی از کهن  ترین کشورهای جهان است. اگر اجازه بدهیم نام فارس را به واژه ننگین دیگری تبدیل کنند فردا روز هم باید اجازه بدهیم تا سه جزیره را که ادعا دارند بگیرند و سپس باید کشور را به دست تجزیه طلبان بسپاریم تا کردستان و بلوچستان وترکمن صحرا وخوزستان وآذربایجان را هم بگیرند.آیا می دانید تمام این نقشه ها را انگلستان منحوس برای میهن مقدس وسرافرازمان پیش بینی کرده است و تمام آشوب ها وفتنه های قومی ونژادی را برنامه ریزی می کند؟نه فقط در ایران بلکه در هرجایی از جهان این گرگ درنده به کمین نشسته است تا منافع آنجا را غارت کند. مگرهندوستان را با آن همه ثروت غارت نکردند؟آیا می دانید اکثر ثروتمندان انگلیس کسانی بوده اند که در دوره استعمار هند و ایران عهدقاجار در این ممالک صاحب عنوان بوده اند؟پس دفاع از تمامیت ارضی سرزمین مقدس ایران وظیفه هر ایرانی شرافتمند وغیوراست .مبادا درآینده مورد نفرین نسل های بعد قراربگیریم همانطور که شاهان بی لیاقت وعیاش قاجاریه را سرزنش می کنیم.دفاع از ایران دفاع از هیچ نظام خاصی نیست ؛دفاع از فرهنگ وناموس وشرافت ایرانی است. پس در دشمنی هایمان نیز عاقلانه بیندیشیم. موفق باشید.

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم دی 1389ساعت 23:57  توسط آترین  | 

اَردَوان سوم، هجدهمین شاه ایران از خاندان اشکانی (40 سال قبل از میلاد) به پسرش وَردان گفت : از آرزوهایت بگو
وردان پس از کمی سکوت گفت دوست دارم ناوگانی از کشتی های بزرگ بسازم و در "ابر دریا" ها (اقیانوسها) بدنبال جاهای ناشناخته باشم .
پدر لبخندی زد و گفت : با یک کشتی هم می توان این سفر را رفت
وَردان گفت این آرزوی آخرم هست
و اردوان خندید و گفت پس بعد از مرگ من این سفر را می روی ...؟
وردان گفت سایه شما همیشه بر سر ماست .
اردوان گفت پسرم یک پادشاه باید پیش از آنکه به آرزو های خویش فکر کند باید به خواست مردمش و نیازهای کشورش بیاندیشد . وقتی شب و روزت را درمان دردهای مردم پر کرد یادت خواهد رفت که چه می خواسته ایی و در غیر اینصورت ، با آرزوهایت به خود و مردم کشورت لطمه خواهی زد .
اندیشمند کشورمان ارد بزرگ می گوید : آرمان ما نباید موجب نابودی دیگران گردد آرمانی ارزشمند است که بهروزی ما و دیگران را در پی داشته باشد .
اردوان دست بر شانه وردان نهاد و گفت پادشاهی یعنی فداکاری برای مردم ، همین.
اما شاید حرف اردوان سوم را وردان نمی توانست بفهمد ...
تقدیر ایران زمین بر آن گشت که وردان پس از شهادت پدر خود اردوان سوم در نبرد با رومیان ، با این که مجلس مهستان به پادشاهی اش رای داد ، اما به پایتخت نرسیده توسط "گودرز" پسر "گیو" پادشاه گرگان ، از پادشاهی خلع گشت ...

+ نوشته شده در  شنبه چهارم دی 1389ساعت 19:28  توسط آترین  | 

"خسرو" (اشک بیست و چهارم) فرمانروای ایران پس از آنکه توسط مجلس مهستان به پادشاهی دودمان اشکانیان ایران انتخاب شد .
شنید عده ایی از رایزنان دربار به شاهزادگان " اُمیت " و " روژوه " ، فرزندان "پاکور" پادشاه پیشین ایرانزمین نهیب می زنند که پادشاهی از آن شماست و نه عمویتان خسرو!
هر دو برادر با این سخنان سرافکنده و سرشکسته می شدند ، بیشتر روزها در انزوا و تنها بودند .
پادشاه ایران ماجرای این دو را شنید از این روی امیت و روژوه را فراخواند و به آنها گفت : ریش سفیدان و خردمندان ایران مرا به فرمانروایی برگزیده اند اما باز هم برای من ارزش برادرم پاکور که اکنون در بین ما نیست و شما فرزندان او، بسیار مهمتر از این عنوان است . حال اگر هر دو شما به این نتیجه رسیده اید که بهتر است من در این موقعیت نباشم نامه ایی برای مجلس مهستان می نویسم و از آنها خواهم خواست این عنوان را به کس دیگری بدهند ، شاید انتخاب آنها شما باشید .
فرمانروا ، پسران پادشاه پیشین را تنها گذاشت تا فکر کنند . وقتی برگشت دید در مقابل تخت پادشاهی دو تاج شاهزادگی پسران پاکور است و این بدان معنا بود که آنها به شرایط جدید تن داده و نظر مجلس مهستان را پذیرفته اند و دیگر سهمی از قدرت برای خود قائل نیستند .
پاکور دستور داد تاج ها را به آنها برگردانند و از آنها خواست در کشورداری تنهایش نگذارند . و به آنها گفت قوی باشند و به سخن بدخواهان توجه نکنند و خود باشند یک اشکانی نجیب زاده ، اندیشمند کشورمان ارد بزرگ می گوید : آدم خودساخته ، بازیچه بادهایی که به هر سو روانند نمی گردد . و اینچنین بود که در طی 19 سال پادشاهی خسرو پادشاه اشکانی ، این دو برادر یاور او و افسرانی شجاع برای کشورمان ایران بودند .
دو نام "امیت" و "روژوه" که ریشه از زبان پهلوی باستان دارند امروز "امید" و "روزبه" خوانده می شوند ..

+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم آذر 1389ساعت 19:54  توسط آترین  | 

بنام دادار اورمزد

یه روز یه ترکه ...

یه روز یه رشتیه ...

یه روز یه لره ...

اسم ترکه ستارخان بود، اسم رشتیه میرزا کوچک خان، اسم لره سردار اسعد. دیدند که بیگانگان ریختند مجلس ملی شان را به توپ بستند. اون یکی بیگانگان هم ارتش جداگانه ای بنام قزاق، تشکیل داده، و دارند مملکت ما رو مستعمره خودشون می کنند. ولی ایران که مستعمره بشو نیست. ایران، ایران است. همان پرشیا. همان جایی که فردوسی آمد تا زنده باشد. نادر آمد که مستعمره نشود. شاه عباس آمد که بیگانه توی آب هایش، توی جزایرش نباشد. 

ایران، ایران کوروش و داریوش است. ایران یک زمانی توی سه قاره جهان، کشورش رفته بود. حالا بیاید بشود مستعمره؟ حالا این ایرانی که نیروی حافظ صلح می فرستاد برای یونانیان تا مبادا دوباره مثل خروس جنگی بیفتند به جان هم، نیروی روس آورده که مجلسش را به توپ ببندد؟ پلیس جنوب آورده تا منافع انگلیس را تأمین کنند؟ نه.

القصه، این ترکه و رشتیه و لره، خودشان را ایرانی دانستند. نه ترک و لر و رشتی. بقیه هم همه ایرانی بودند. وقتی همه دستای هم رو گرفته بودند، چه فرقی داشت مال کجا هستند؟ 

آره برادر، اینها آمدند و با ظلم جنگیدند. نگذاشتند ایران مستعمره بشود. بیگانگان را راندند. در شرایطی که حکومت ایران، اختیار نظم تهران را بدست روس ها داده بود، نیروهای این سه تا، به همراه یپرم خان ارمنی.( دقت کنید ارمنی)، حسابی به خدمت روس و انگلیس و همه اعوان و انصارشان رسیدند. 

چقدر آن موقع خوب بود. ایران، ایران بود. ایرانی هم ایرانی. مسلمان و ارمنی و ترک و رشتی و لر نبود. همه ایرانی بودند. آن شد که ایران بعد از گذر از آن همه تند باد، ایران ماند و اقتدار دیار پارس بر همه ی خاور میانه دیکته شده بود. 

اما آن بیگانگان آمدند برای ترک و لر و رشتی و فارس، جوک ساختند. عده ای از ما هم تبعیت کردیم و به هم میهنمان خندیدیم. به جایی رسیدیم که لهجه های هم را هم مسخره کردیم. لهجه هایی که هرکدام شیرینی خاصی دارند. این را هم بگویم، این هم نقشه بیگانگان بود. این بیگانگان برنامه هایشان 5 ساله و 10 ساله نیست. آنها برای دراز مدت برنامه ریزی می کنند.

ای یاران و ای ایرانیان، بیاییم همه ی این جوک ها که ساخته می شوند را به زباله دانی بسپاریم. ارسالش نکنیم برای دوستانمان. جایی اگر نشستیم، ساکت باشیم بهتر است که این جوک ها را تعریف کنیم. به خدا خنده ای که به هم میهن باشد، نه تنها ارزشی ندارد، بلکه عذاب آور است. دردناک است. به خدا این جوک ها گریه دارند. بجای خنده. سعی کنید باز هم ایرانی باشیم. ما به هر چیزی نمی خندیم. باید به چیزی خندید که از اول تا آخرش ارزش خندیدن را داشته باشد. ما اگر خودمان، بصورت انفرادی تصمیم به بایکوت جوک هایی کنیم که برای ایرانیان مختلف ساخته می شود، قطعاً کاری بسیار بزرگ برای کشور نازنینمان کرده ایم.

نگاه کنید. آنگاه که به هم نمی خندیدیم، و دست هایمان در دست یکدیگر بود، کسی جرأت نداشت به ایرانی بد بگوید. ولی الان که داریم به هم می خندیم، همه ی وحشی های دنیا از آمریکا گرفته تا اقوام وحشی ای که در همسایگی با ما هستند، هرچه دلشان بخواهد می گویند.

بیاییم دست هایمان را بدهیم به هم، بجای آنکه برای خندیدن به یکدیگر، دست هایمان هم نقشی ایفا کنند.


* عده ای می گویند، میرزا کوچک خان تجزیه طلب بود. ولی آن کس که اعلام جمهوری گیلان کرد، احسان ا... خان دوستدار بود، نه میرزا کوچک خان.

** برای خندیدن، ماهیچه های زیادی درگیر می شوند که ماهیچه های دست هم از آن جمله اند.

+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم آذر 1389ساعت 0:21  توسط آترین  | 

با درود.


این یک درد نامه است از من. می توانید با آن موافق باشید یا نباشید. ولی هرچه باشد، این دردی است که من دارم. یک انسانی که فکر می کند میهنش را دوست دارد و دوست داشتن هم میهن، بخش جدایی ناپذیر آن است. من هم میهنم را دوست دارم. ولی آیا او هم مرا دوست دارد؟ مهم نیست. هم میهنی که نمی داند اساساً میهن چیست، چه رسد به آنکه بداند هم میهن چیست. 

آرزوی هر ایرانی چیست؟ آیا بجز این است که میهنش، ایران، سربلند باشد تا یک سری برده، مانند اوباما، نتوانند جرأت فکر کردن به زوال آن را داشته باشند؟ من افسوس می خورم که عده ای به ظاهر خود را روشنفکر می دانند و لازمه ی این کار را در چسباندن خودشان به غرب می بینند. همان اندازه که کمونیست ها احمق هستند، این عده ی بی هویت هم احمقند. به گفته ی اخوان ثالث مراجعه می کنم:

نه شرقی

نه غربی

نه تازی شدن را

برای تو ای بوم و بر دوست دارم

من احمدی نژاد را بیشتر از اوباما دوست دارم. تنها به یک دلیل بزرگ. اینکه او ایرانی است و اوباما ایرانی نیست. خواهش می کنم انگ راسیست بودن به من نچسبانید. من راسیست نیستم. اینکه می گویم اوباما برده است، بخاطر این است که او اصالتاً برای کنیا است. اجدادش را به زور و برای برده داری آورده اند آمریکا فروخته اند. شاید بگویید برده داری دورانش تمام شده. باید بگویم خیر. هنوز در جنوب آمریکا ما می بینیم که انجمن هایی به شکل سنتی برده داری می کنند و به شغل شریف برده فروشی مشغولند. بیشترینه شان را افراد سرمایه دار آنجا تشکیل می دهند. یک انجمن در سراسر آمریکا هست بنام ک.ک.ک ( من به شوند پرهیز از بکار بردن الفبایی غیر از الفبای آریایی، اینگونه نوشتم). کار این انجمن چیست؟ تبلیغات برای کشتن همه ی رنگین پوستان. سیاه پوستان به کنار. سرخ پوستان خودشان مالک اصلی آمریکا هستند. آنگاه باید بوسیله ی عده ای قاتل به قتل برسند. همانگونه که می دانیم، کسانی که از اروپا، بویژه از انگلیس، اسپانیا و فرانسه و پرتغال، به قاره ی آمریکا رفتند، در کشورهای خودشان به اعدام و یا حبس های طولانی محکوم بودند که با فرار از زندان، به آمریکایی که تازه کشف شده بود، رفتند تا از مجازات فرار کنند. می دانیم که طبق اصطلاحات حقوقی، گذر زمان، اتهام و یا جرم را مرتفع نمی کند. یعنی همانگونه که ماترک از پدران به ارث برده می شود، تعهدات هم به ارث برده می شوند. یعنی اگر قاتلی از چوبه دار فرار کرد، باید پسرش بجای او اعدام شود. معنی این حرف من این نیست که برویم بشویم کاسه داغتر از آش. آنها باید با قوانین خودشان، محاکمه شوند. ولی نه. مگر سیاست، هویج است؟ خود انگلیسی ها قاتلینشان را فرستادند آنجا. تا با خیالی آسوده تر، روبروی شومینه هایشان بنشینند و چای بنوشند. خاطری آسوده از اینکه هیچ سرخپوستی زنده نمی ماند. یا اینکه سرخپوستان را به چنان اعتزالی بکشانند که تا قرن ها تنوانند بیرون بیایند. 

حالا، این قاتلین، ببخشید، فرزندان قاتلین و جنایتکاران، کسانی که جسی جیمز بعنوان نخستین دزد قطار، برایشان مایه ی مباهات است، کسانی که قدیمی ترین بنای تاریخی شان به قدمت جدیدترین بنای ایران هم نمی رسد، برای ایران شده اند دایه دلسوزتر از مادر. ما دایه نخواهیم، که را باید ببینیم؟ برای مردم ایران، همان یک بار در 28 امرداد 1332 باید درس عبرتی می شد. که نشد. خب، آن به کنار. ما دست کم 57 سال است که داریم هر روز از آمریکا و اعوان و انصارش می کشیم. حالا هم که آقایان و بانوان آمریکایی لکنت زبان هم گرفته اند. وقتی از خاور میانه حرف می زنند تا به نام خلیج فارس که می رسد، زبانشان از گفتن فارس، الکن است.

نبینید این چیزها را ای مردم. راحت باشید. غرب زده باشید. اگر غرب زدگی دلتان را زد، شرق زده باشد. ایرادی ندارد. ولی من دوست دارم ببینم. 

اگر آمریکا تمدن دارد، بگذارید تمدنش را بکوبم. اصولاً من دوست دارم این کار را انجام بدهم. این هم برای آنان که می گویند، من تمدن ها را می کوبم. کدام تمدن ها؟ تمدن اینجاست. مدنیت را ما به دنیا یاد دادیم. هنوز هم دنیا نتوانسته به تمدن ما در زمان هخامنشیان نزدیک هم شود. 

القصه، آقایان ضد راسیسم، البته غربی هایشان، خودشان راسیست تر از همه هستند. برای نمونه، مارتین لوترکینگ، رهبر جنبش سیاهان آمریکا، از نابرابری ها گفت. سرش را کردند زیر آب. ایران، می خواهد دانش هسته ای داشته باشد، می خواهند نگذارند این کار محقق شود. از نگاه من ما باید حتی بمب اتم هم داشته باشیم. یا همه داشته باشند یا هیچ کس نداشته باشد.

آمریکا دارد ایران را تهدید می کند، آنوقت هم میهن غرب زده ی احمق من، آرزویش رفتن به آنجا یا زودتر حمله کردن او را دارد. احمدی نژاد در نیویورک نگفت که ایران باید آقای دنیا باشد( که ای کاش می گفت)، فقط گفت دنیا آقا بالا سر نمی خواهد. باید ساختار سازمان ملل عوض شود. کجای این حرف بد است؟ آن وقت هم میهن من می گوید که چرا گفته ایران باید آقای دنیا باشد؟ من می گویم، به خدا الان راحت پذیرش می دهند. بروند بیرون غرب زدگان و بیگانه پرستان از کشور ما. ایران باید باز هم آقای دنیا باشد. یک زمانی بود که ما ایرانیان آقای دنیا بودیم. در آن زمان بین یونانیان مصالحه کردیم. صلح را در خاور میانه برپا داشتیم. نگذاشتیم کسی برده بفروشد، منشور حقوق بشر به دنیا عرضه کردیم. و خیلی کارهای دیگر. ولی در این دو سه قرم اخیر، انواع بلایا بر دنیا نازل شده. دو جنگ جهانی، جنگ های ویتنام، آفریقای جنوبی، جنگ های روسیه با ایران، جنگ تحمیلی هشت ساله عراق و آمریکا و فرانسه و انگلیس و آلمان علیه ایران، سرکوب مخالفین سرمایه داری، تحریم ایران، کوبا، کره شمالی، جنگ های شکر در کوبا، نفت در خلیج فارس و کودتا بر ضد سالوادور آلنده. کودتا بر ضد دکتر مصدق. کودتا بر علیه ذوالفقار علی بوتو. براه انداختن جنگ در افغانستان در دهه هشتاد. جنگ هایی که اسرائیل کرده. جنگ در الجزایر و..... 

اینها همه اش نتیجه آقایی نامردمان بر کره ی زمین است. و جالب اینجاست که بیشتر اتفاقات در قرن اخیر رخ داده. در جلوی چشم سازمان ملل. حالا، به نظر شما، بهتر نیست که ایران، باز هم بشود آقای دنیا؟ بگذریم. کدام ایرانی است که خواهان فرودست قرار گرفتن کشور خود باشد؟ یا کلی تر بگویم. کدام اهل کشوری است که دوست داشته باشد کشورش وابسته باشد؟

من نمی گویم دولت ایران، ایده آل ترین دولت دنیاست. ولی معتقدم که یک بد داخلی بسیار بسیار بهتر از یک خوب خارجی است.

+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم مهر 1389ساعت 1:18  توسط آترین  | 

بنام دادار اورمزد

من نمی دانم چرا دوست دارم بی مقدمه بروم سر اصل مطلب؟ اکنون هم قصد همان را دارم. امیدوارم بر من ببخشایید که خیلی اهل مقدمه چینی نیستم. من معمولاْ کم به رایانامه ام سر می زنم. زمان بسنده ای برای این کار ندارم. ولی گاهی که می روم و رایانامه هایم را می بینم بسیار پرسیدنی می آیند به پیشوازم. اکنون یکی از آنها را پیش می نهم.

چندی پیش( خیلی دور نشده)٬ من از خطر بزرگی که تهدیدمان می کند ــ شرق زدگی ــ نوشتم. آن هنگام متهم شدم که دارم همه ی دیگر تمدن ها را می کوبم. اکنون می خواهم به فرازی دیگر اشاره کنم. متنی را که در " ادامه ی مطلب" نهاده ام٬ روی رایانامه من آمده بود. از طرف یک دوست. به نظرم سخن گفتن پیرامون آن بسیار جالب آمد. خواستم نکاتی را که برای من جالب است٬ بگویم.

نخست اینکه٬ در این سال ها ما چند دسته جوان در هازمانمان داریم. یک دسته خشک متعصب مذهبی٬ یک دسته غرب زده و شیفته هر آن چیزی که در غرب هست. یک دسته وارون دسته ی دوم. شرق زدگان. کسانی که هر آن چیزی که در شرق منهای ایران( زیرا مرغ همسایه همیشه برای ما ایرانیان٬ غاز است)٬ وجود دارد را می پرستند. یک دسته در اقلیتی هم داریم که جوانان میهن پرست راستین باشند. 

ما اگر خواهان رشد جامعه مان هستیم٬ باید بتوانیم دست کم با خودمان صریح باشیم. بسیارانی ادعای میهن پرستی و ایران دوستی دارند. ولی آیا همه ی ایران دوستان مدعی٬ براستی ایران دوست هستند؟ یعنی باید اینگونه اندیشید که هر آن کس که در دسته ی نخست نیست را میهن دوست نامید؟ از آنرو این را می گویم که بالای این رایانامه٬ کسی که نخستین بار این قزعبلات( پوزش می خواهم٬ فروزه ی دیگری برای این رایانامه نمی توانم بگذارم) را منتشر کرده نام یکی از نامدارترین میهن پرستان هست. و سپس نامداران دیگری.

ما عادت کرده ایم که هر آن چیزی که زیباست را از آن دیگران بدانیم و آنچه زیبا نیست( حتی اگر در قلب بلژیک یا چین هم باشد) را از آن ایرانیانی که به آنجا مهاجرت کرده اند. یا اینکه اعتماد به خویشتن را از دست داده ایم. من خواهشی که از شرق زدگان دارم این است که شما را به همان شرقی که بیشتر از ایران دوستش دارید قسمتان می دهم که شما دیگر تبر نگیرید و بر ریشه ی این فرهنگ و این زبان نکوبید. همین واژه ی " کارما". این واژه را هرچه در دهخدا و عمید گشتم٬ نیافتم. ولی در گریزی که داشتم دریافتم که این یک واژه ی هندی است. از فرهنگ سانسکریت. که البته خدای بیامرزدش. چون هندیان که علی الحساب به لطف آکسفورد رفته هایشان٬ شده اند انگلیسی زبان. فرهنگ سانسکریت و فرهنگ اصیل هندی هم که خدا نگهدار.

"کارما" در سانسکریت به معنای کنش و واکنش و به بیان دیگر٬ بازتاب٬ است. افسوس من از اینجاست که می بینم واژگانی مانند بازتاب٬ هنوز کاربرد دارند و مردم ما در پی جایگزین کردن آن با واژه ای فراموش شده در هند هستند. آن هم با چه ملغمه ای! از نگر واژه زبان پارسی کمبود واژه در برابر " کارما" ندارد. قانون کارما را هم که باید سه ساعت اصل واژه اش روشنگری شود٬ را در فرهنگ خودمان داریم.

بسیار پیشتر از اینها حضرت حافظ گفته بود:

من اگر نیکم و گر بر تو برو خود را باش

هرکسی آن درود عاقبت کار که کشت

و یا اینکه در فرهنگ ایرانی و در دیانت زرتشتی داریم که می گوید:

اندیشه نیک٬ گفتار نیک٬ کردار نیک

ایراد کار اینجا نیست که ما در فرهنگ بزرگمان سخن زیبا نداشته باشیم یا قانون کنش و واکنش را ندانیم چیست. ما یاد گرفته ایم از مادرانمان که بسیارانی از آنها خانه دار هستند و کلمه ای از قانون کارما نخوانده اند که آنها هم از مادرانشان یادشان هست که" از هر دستی بدهی٬ از همان دست هم می گیری" باز هم نمونه بیاورم؟

ولی افسوس که همه ی اینها دارد فراموش می شود و شمار زیادی در ایران٬ شیفته ی بیگانگان شده اند. برایشان تفاوتی ندارد که اینها که شیفته اش شده اند٬ برای کجایند. تازی باشند یا غربی یا شرقی. مهم این است که ایرانی نباشند. کارمان را به جایی رسانده اند که برای دانستن از خودمان٬ به یک نوشته ای از شرق و غرب عالم استناد می کنند. در چنین شرایطی هست که می بینیم همه ی نمادهای فرهنگی ما دارد فراموش می شود. به واقع چگونه نسلی هستیم ما؟ نسلی که با دست خودش٬ دارد فرهنگ خودش را دفن می کند. جالب است که ناسیونالیست بودن برای اهالی چین بسیار خوب است و مایه ی پیشرفت٬ برای آمریکایی و فرانسوی و انگلیسی و روسی٬ بسیار عالی و نماد پیشرفت است. همه ی پیشرفت های چین در دوست داشتن فرهنگ و کشورشان حاصل شده. ژاپنی ها با تکیه به ناسیونالیسمشان تنه می زنند به آمریکا. آمریکایی صرف نظر از تاریخ واقعاْ درخشانش!!!!!!!!!! واقعاْ آدم با فرهنگی است چون کشورش را رفته آباد کرده و چقدر والاست عشق به میهن در نزد آنان. ولی تا به ایرانیان می رسد٬ دکتر مصدق می شود ناسیونالیست بی دین!! نادر شاه می شود ناسیونالیست ظالم!! دوست داشتن میهن می شودکاری عبث٬ چون کشور ما ویرانه است( از دید بیگانه پرستان) و هرچه تلاش کنیم درست نمی شود!!! تلاش در جهت آبادانی ایران٬ می شود اتلاف سرمایه و عدم توجیه اقتصادی!!!

کمی به خودمان بیاییم. واقعاْ کمی به خودمان بیاییم. کمی بیاندیشیم. چرا همواره باید مرغ همسایه برایمان غاز باشد٬ ولی ندانیم که همسایه همان مرغ یا غاز را هم از مزرعه ی ما دزدیده است. توی همین متن دالایی لاما( که خواهم گفت که کیست) یک تکه ای هست که من را به شدت متعجب کرد:

3- این سه میم را از همواره دنبال کن:

* محبت و احترام به خود را
* محبت به همگان را

* مسؤولیت‎پذیری در برابر کارهایی که کرده‎ای

دالایی لاما که اصالتاْ اهل تبت است و بودایی و حتی گذارش به سرزمین های پارسی نشین نیفتاده٬ پارسی می دانسته٬ آیا؟ یا اینکه در زبان تبتی٬ واک " م" پارسی موجود است؟

من هرچه می اندیشم٬ بیشتر به این باور می رسم که این نوشتار( که انصافاْ نوشتار دلربا و فریبنده ای است) کار یک ایرانی است. ولی چون ما برای تأیید خودمان باید برویم سراغ بیگانگان٬ چون در ایران امروز تنها حرف بیگانگان است که سندیت دارد!!!!!! و سخنان ایرانیان یا از جایی کپی برداری شده و یا سندیت ندارند و یا متعصبانه نوشته شده اند!!!! ایرانی باید حرف خودش را از زبان دالایی لاما!!! بیان کند تا شنیده شود و آنهمه رایانامه ها به هم ارسال کنیم که هم جیب یاهو و گوگل پر پول تر شود برای ادامه ی دشمنی با ایران و هم ادای روشنفکری درآوریم که ببینید ما از دالایی لاما!!! درس هایی آموخته ایم.

حال! بگذریم. کیست این جناب دالایی لاما؟

تا جایی که من می دانم( اطلاعاتم شاید نارسا باشد) ایشان فی الحال مشغول پول گرفتن از آمریکا جهت جدایی تبت از چین هستند. سال ۲۰۰۸ هم که ایشان برای آن سال آموزه های اخلاقی!!!!!! منتشر کرده اند٬ اوج درگیری دولت چین با ایشان بوده است. به نظرم می رسد که رهبران فرقه ای نمی توانند خیلی آموزه برای عرضه به دنیا داشته باشند.

زمانی را یادم هست که در گذشته، در کودکی مان، نامه هایی که حاوی یک حدیث یا یک دعا بود را می دادند به ما و پایینش مشخص می کردند که باید چند نسخه از روی آن نوشته شود و به هر لطایف الحیلی به دست چند نفر برسد. جالب اینجاست که مشخص می کردند که اگر گیرنده ی آن نامه نتواند بطور کامل انجامش دهد یا نخواهد انجامش دهد به انواع ابتلائات مبتلا می شد. حتی طلاق و مشکلات اینچنینی. پایین همین نامه را که در رایانامه ام آمده بود و در ادامه ی مطلب موجود است را بخوانید. همان وعده ها را بطور غیر مستقیم دارد می دهد.

می دانم٬ از اینگونه رایانامه ها برای همه می آید و نباید زیاد به آنها اندیشید. ولی من دوست دارم به ریزترین موارد جامعه ی ایرانی هم بیاندیشم. چون همیشه رگه هایی را که آدمی می بیند٬ سر در معادن بزرگی دارند. بدتر از همه می خواهم ببینید که چه اندازه شیفته ی بیگانگان در کشورمان داریم. از همه بدتر چند تا از آدم هایی که در جاهای زیادی نوشتار دارند٬ بانی این کار بوده اند.

چه ملغمه ای شده این جامعه ی ایرانی امروز. شده آش شله قلمکار. هرکه هرچه دستش برسد٬ سالم یا ناسالم٬ درست یا نادرست٬ با سند یا بدون سند٬ می ریزد توی این آش و آن را هم می زند. ایران آینده چگونه خواهد بود؟ از جمع شدن سه دشمن باستانی ایران یعنی تازیان و چینی ها و رومی ها٬ چه آشی پخته خواهد شد!!!!!!!!!!

ولی من باور دارم فرهنگ ما مانند ققنوسی است که از زیر خروارها خاکستر٬ نوزایی دارد و باز هم بر خواهد آمد.

دوست دارم کلام اخوان ثالث پایان بخش این نوشتار باشد:

نه شرقی

نه غربی

نه تازی شدن را

برای تو ای بوم و بر 

دوست دارم


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم شهریور 1389ساعت 0:36  توسط آترین  | 

بر دل مردم شهر نیشابور ترسی بسیار افتاده بود سپاه دشمن به نزدیکی شهر رسیده و تیراندازان و مردان نیزه بدست در پشت کنگره ها ایستاده و کمین گرفته بودند . ارگ فرمانروای شهر پر رفت و آمدتر از هر زمان دیگر بود یکی از سربازان محکم درب خانه خردمند پیر شهر را می کوبید و در نهایت پیرمرد را با خود به ارگ برد فرمانروای شهر نگاهی به صورت آرام و نگاه متین پیر مرد افکنده و گفت می دانم که گلایه ها در سینه داری اما اکنون زمان این سخن ها نیست به من بگو در این زمان چه راهی در پیش روی ماست . شهر در درون سپاه فراوان دشمن گم خواهد شد . دشمن شهرهای بین راه را به آتش کشیده و سرها بریده است . دیوارها و درهای شهر توان مقاومت زیادی ندارند . هیچ سپاهی هم به کمک ما نخواهد آمد ما هستیم و همین خونخواران پیش روی . لشکر آنها همچون نیزه ایی به سینه شهرمان فرود خواهند آمد.
ریش سفید شهر خنده اش گرفت : فرمانروا پرسید هنگامه جنگ و ستیز است نه جای خنده .
پیرمرد گفت فرمانروایی که می ترسد جان خویش را هم نمی تواند از مرگ نجات دهد چه برسد به مردم بی پناه را.
فرمانروا گفت سپاه دشمن در نزدیکی نیشابور است آن وقت من نهراسم .
ریش سفید گفت در این مواقع هر دو طرف سپاه به فرمانروای خویش و شجاعت او می اندیشند . مردم زندگی و امیدشان را در سیمای شما می بینند و سپاه دشمن هم به فرمانروای خویش .
فرمانروا اگر نباشد نه شهر باقی می ماند و نه سپاه دشمن. ریش سفید ادامه داد راه نجات ما از شمشیر های برهنه دشمن تنها و تنها در به زانو در آوردن فرمانروای آنها خلاصه می شود . شما در درون شهر هستید و آنهم در مرکز شهر و آنها در بیابان و بدون دیوار ، حال فرمانروایی که امنیت ندارد شما هستید یا دشمن ؟.
فرمانروای نیشابور گفت اکنون در اطراف فرمانروای دشمن پنجاه هزار شمشیر بدست حضور دارند چگونه به او دست یابیم . ریش سفید گفت نیشابور شهری بزرگ است بگذار دور شهر حلقه بزنند به این شکل سپاه دشمن پراکنده می شود و تعداد نگهبانان فرمانروای آنان نیز بسیار کم خواهد شد . آن گاه در زمان مناسب عده ایی را با تن پوشهایی همانند سربازان دشمن به سراغ او بفرستید و سپس سر او را بر نیزه کرده بر برج و باروهای شهر بگردانید تا ترس بر جان آنان فرو افتد در غروب همان روز طبل جنگ را به صدا درآورد به گونه ایی که همه حتی سربازان ما هم بدانند فردا کارزار در راه است. فردایش چون سپیده خورشید آسمان دشت را روشن کند سپاهی نخواهید دید. 
در همین هنگام رایزنان دربار نیشابور وارد شده و پند و اندرز دادن را آغاز کردند آنها می گفتند جنگ به سود هیچ کس نیست خونریزی دوای درمان هیچ دردی نیست و قتل کردن عذاب دنیوی و اخروی خواهد داشت . فرمانروا رو به ریش سفید شهر کرده و گفت می بینی رایزنان شهر ما را . پیرمرد گفت نوک پیکان سپاه دشمن از همین جا آغاز می شود . فرمانروا با شنیدن این سخن دستور داد رایزنان ابله را به زندان بیفکنند .
اندیشمند یگانه کشورمان ارد بزرگ می گوید : آنهایی که آمادگی برای پاسخگویی به تجاوز دشمن را با گفتن این سخن که : ” جنگ بد است و باید مهربان بود ، درگیری کار بدیست” را رد می کنند ، ساده لوحانی هستند که خیلی زود در تنور دشمن خواهند سوخت .
چهار روز گذشت دروازه های شهر نیشابور دوباره باز شد ، کشاورزان و باغداران به سوی محل کار خویش بازگشتند و زندگی ادامه یافت .
فرمانروای نیشابور تا پایان زندگی پیرمرد به خانه او می رفت و درس ها می آموخت.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم مرداد 1389ساعت 22:44  توسط آترین  | 

بنام دادار اورمزد


ما داریم در کشوری زندگی می کنیم که مانند همه ی کشورهای دیگر، دارای مرز مشترک با چند کشور دیگر است. یکسری از کشورها اصولاً مرز مشترک کمتری با بقیه دارند، یکیری دیگر مرز مشترک بیشتری دارند ولی همه ی کشورها دست کم با یک کشور دیگر دارای مرز مشترک هستند. ولی ما یگانه کشوری توی دنیا هستیم که زمانی در سه قاره دنیا گسترده بود و اکنون بخشی از یک قاره است. ما یگانه کشوری هستیم که در کمتر از 200 سال، دو سوم خاکمان را از دستمان ربوده اند. ما تنها کشوری هستیم که از لحاظ مبانی قراردادی مالک تمام یا بخشی از کشورهای همسایه مان هستیم، ولی از لحاظ حقوق بین المللی مالک هیچکدامشان نیستیم. 

به نظر من بسیار جالب است. اینطور نیست؟ 

مرز مشترک تنها از نظر مرز زمینی تعریف نمی شود. برای نمونه ما مرز مشترک آبی با عراق داریم. روی خط القعر اروند رود. و یا با امارات و اران و بخش هایی که اکنون دیگر آبی نیستند، در گذشته با افغانستان و پاکستان. یکی از این مرزهای مشترک ما با امارات است. کشورکی که هنوز 40 ساله هم نشده. و نکته ی بارزتر این که اصولاً معلوم نیست که چه شد که کشوری به این نام تشکیل شد. هیچکس بغیر از انگلیسی ها از آن فرآیند، چیزی دستگیرشان نشد. همانگونه که بلوچستان پاکستان، کل افغانستان، جمهوری آذربایجان که نام  اصلی اش اران است، ارمنستان، ترکمنستان، تاجیکستان، باز هم در جنوب، بحرین و قطر، اینها هم معلوم نشد که چه شده که بعنوان کشور شناخته شده اند. 

بحث بر سر امارات است. کشورکی که شوربختانه، هنوز به قول قدیمی ها، پشت لبش سبز نشده، ادعای هویت می کند. البته ادعا که نه، دزدی هویت. من هرگاه روزنامه ها را می خوانم، باید افسوس بخورم بر آن همه اقتدار که داشتیم. بگذارید خیلی فهرست وار بگویم.

ترک ها که مولانای ما را می خواهند از آن خود بدانند. البته افاغنه هم در کنار آنها هستند. قرقیزستان و باز هم افغانستان که ادعای فارابی ما را دارند. تاجیکستان( پیشتر شوروی) ادعای فردوسی بزرگ را دارد. اران، هم که هنوز بیست ساله نشده، و شاید بهتر است بگوییم هنوز باید با دایه هایش، یعنی آمریکا و اسرائیل، به مدسه برود، ادعای نظامی ما را دارد. تا یادم نرفته، رودکی را هم از قلم نیاندازم. تاجیکستان ادعای او را هم دارد. ضمن اینکه ادعای سامانیان را هم دارند. در این میان امارات، که وصفش آمد، ادعای پور سینا و خوارزمی و جدیداً خیام، را دارد. 

آری خیام، خیام بزرگ، او که گاهشمار ایرانی را اصلاح کرد، همان خیامی که راز معادله ی سه مجهولی را در رساله ی جبر و مقابله ی خویش بر جامعه ی بشری گشود، حسابش را کنید می شود حدود 800 تا 900 سال پیش، او که با ترجمه ی او بود که خطبه های پور سینا جانی دوباره گرفت، همو که در باب حکمت، پاسخ امام ابوتصر محمد بن ابراهیم نسوی را داده است، او که صاحب نوروزنامه است، او که در فقه گوی سبقت را از استاد خود یعنی امام موثق نیشابوری ربود، او که در ستاره شناسی و حکمت و ریاضیات سرآمد جهانیان است، او که در فقه یکی از متکلمین بزرگ بوده، و هزاران کار دیگری که خیام آن کارها را کرده. او را یک روزنامه ی اماراتی، عرب خوانده است. 

اصولاً اعراب علاقه ی وافری دارند که یک جا بنشینند و کارهای دیگران را به نام خود تمام کنند. ولی بهتر است پاسخ آنها داده شود. 

آری همانگونه که گفتم، یک روزنامه ی اماراتی نوشته است که خیام ریاضیدانی تازی بوده است و رباعیات منتسب به وی را دیگران گفته و به نام خیام تمام کرده اند، و بیان کرده در جو مذهبی آن دوران، خیام نمی توانسته چنان شعرهایی بگوید. 

در این باب من چند سخنی دارم. البته اگر نگویند تمدن های دیگر! را دارم می کوبم. 

نخستین سخن را دوست دارم از نسک الف باء از ابوالحجاج بلوی( یوسف بن محمد) رویه ی 24 از دفتر یکم، نقل کنم:

عبدالملک بن مروان از خلفای اموی وقتی بسرکشی حلقه های درس وارد مسجد الحرام شد، و چون دانست که مدرسین این حلقه ها همه ایرانی و از ابناء احرارند، اندیشه ناک شده بخانه بازگشت و بزرگان قریش را طلب کرده از راه دلسوزی به ایشان گفت:« شما دین اسلام را تا این حد خوار شمردید که ابناء فرس [ یعنی ایرانیان] بر شما غلبه یافتند. من نظیر این ایرانی ها ندیده ام، از اول روزگار تا ظهور اسلام پادشاهی کردند و ساعتی بما محتاج نشدند. امروز هم که ما بر ایشان حکومت می کنیم، ساعتی از آن قوم بی نیاز نیستیم.» 

و یک مطلب دیگر نوشته شده در کتاب خاندان نوبختی رویه ی 63 که به نقل از کتاب حیوه الحیوان می نویسد:

همین خلیفه[ عبدالملک بن مروان] چون اطلاع یافت که بیشتر حکام و فقهای شهرها و ولایات تابعه از موالی( مسلمین غیر عرب) [ به معنی زیردست و یک معنی زشت تر که به ایرانیان خطاب می شد] هستند متغیر شد و بر خود ناگوار دانست که موالی بر عرب سیادت یافته بر منابر بنام ایشان خطبه بخوانند و عرب در پتای منبر آن خطبه ها را بشنوند.

ملاحظه می کنیم که اعراب حتی در امور دینی هم نیازمند ما ایرانیان بوده اند. علم کلام را نخستین بار، ایرانیان وارد دین کردند و توانستند از اسلام در برابر اندیشه های مانوی و مرقیونیه و دیصانیه و نفوذ اندیشه های یونانی و مسالک صوفیانه، دفاع کنند. حتی بنیانگذار یکی از چهار فرقه ی اصلی اهل سنت، یعنی حنفیه، ایرانی بود. ابوحنیفه نعمان بن ثابت از موالی کوفه بود که در بازار کوفه به مباحثه می پرداخت. 

اما پیرامون جو مذهبی دوران خیام بزرگ، آن هنگامی که خیام می زیست، عصر مباحثات کلامی بین معتزله، شیعه و اهل سنت بود. ( برگرفته از مفدمه ی ادوارد فیتز جرالد در ابتدای ترجمه اش از رباعیات خیام) لذا جو اختناق آوری را نمی توان متصور شد. تنها برای باطنیان که پیروان حسن صباح بودند، دشواری وجود داشت که حسن صباح توانست اوضاع را در دست خود بگیرد و بر آن جو پیروز شد. 

اما براستی باید توجه کرد که چه شوندی داشته که بزرگان ما مباحثات علمی را به زبان تازی و سروده هایشان را به زبان پارسی می گفتند. دوست دارم که کمی از دوران خیام بیاییم جلوتر و برسیم به زمان حاضر، سپس کمی از آن واپس تر برویم و برسیم به دوران پیش از اسلام در ایران و سپس دوباره بیاییم پیش خیام بزرگ.

اکنون در دنیا، اگر کسی بخواهد در تارنماها و پایگاه های برتر علمی مانند آی اس آی، نوشتاری داشته باشد یا نظریه ای را مطرح کند، می بایست در هر زمینه ای، اعم از علوم انسانی و یا تجربی و علوم پایه، نوشتار خود را به انگلیسی بفرستد. برای اینکه در گردهمایی ها بتواند باشندگی کند، می بایست در آن گردهمایی به انگلیسی سخنرانی کند و اگر بر آن باشد که پژوهشی داشته باشد، باید به انگلیسی نوشتارهایی را دریافت کند. این امر بدان شوند است که زبان علمی روز، انگلیسی است. این هم شوندهایی دارد که در نوشتارهای آینده ام به آنها خواهم پرداخت.

حال کمی جلوتر می رویم به 800 سال بعد. آیا یک انگلیسی حق دارد بگوید که برای نمونه پروفسور سهیمی، انگلیسی بوده است؟ یا پروفسور مجتهد زاده؟ یا دانشمندان ایرانی ناسا، دکتر فیروز نادری، شادروان دکتر مظفر پرتو ماه، دکتر آزاده تبازاده، دکتر سراجی و...؟ به هیچ روی اینگونه نیست. 

حال برمی گردیم به عقب، در زمان هخامنشیان، فیثاغورث، تالس و ارشمیدس، پس از رانده شدن از یونان( بخوانید آتن)، در قلمرو ایران بود که در امنیت و آزادی توانستند دستاوردهای علمی خود را به دنیا عرضه کنند. افلاطون بسیار با احترام از ایرانیان یاد می کند و در کتاب جمهوریت خویش، ایرانیان را نخستین مردمی نامید که تئوری دموکراسی واقعی را ارائه دادند و آنچه در آتن بوده را دیمانکراسی و نوعی الیگارشی می شمارد. در زمان ساسانیان هم دانشگاه جندی شاپور، مرکز علمی دنیا بوده و پژشکان و دانشمندان علوم انسانی از هند، چین، یونان و ایران، با هم مباحثه کرده و نوشتارهای ارزنده ای را به دنیای دانش عرضه کردند که بخش بسیار بزرگی را تازیان سوزاندند، و بخشی هم پس از جنگ های صلیبی بوسیله ی اروپاییان مهاجم، به واتیکان برده شد و هم اکنون در کتابخانه ی واتیکان هستند. آیا ما آمدیم بگوییم تالس ایرانی بوده؟ یا دانشمندان یونانی و هندی و چینی را ایرانی بنامیم؟ در زمان ساسانیان هم زبان پارسی، زبان دانش بود. 

لیکن نمی توان گفت به شوند این که نوشتارهای خیام و پور سینا و فارابی و خوارزمی که به زبان تازی، موارد دانشی را در آنها نوشته بودند، دلیل کافی فراهم می آورد که آنها تازی بوده اند. هم اکنون ما به شیوه ی ایران باستان، دارای نام خانوادگی هستیم. ولی تازیان در زمان سلطه ی خود بر ایران، شیوه ی خود را که نام بردن از پدر و پدر جد باشد را برای نام بردن بکار می گرفتند. ولی ایرانیان، هرگز این را نپذیرفتند و خود را به شهری که برآمده بودند، منتسب می کردند. ما می گوییم حکیم عمر خیام نیشابوری، و نمی گوییم ابوالفتح عمر بن ابراهیم خیام. لذا مشخص است که خیام برای کجا بوده است.

از سویی، دارا بودن نام اسلامی نمی تواند شوندی بر عرب بودن کسی باشد. هم اکنون ما در ایران بسیار کسانی را داریم که نام هایشان تازی است، ولی ایرانی هستند. درباره ی خیام هم همینگونه است. او یک ایرانی مسلمان بود که به شوندهای گوناگون، پدرش نامی تازی بر او نهاد و این به شوند مسلمان بودن او بود. ما حتی در اروپا افرادی را با نام کریستین( مسیح) یا ماری( مریم)، داریم. آیا آنها ریشه در سرزمین اورشلیم دارند؟

از سوی دیگر، رباعیات خیام را که کنار بگذاریم، با نوروزنامه ی خیام چه کنیم؟ آیا کسانی بوده اند که نوروزنامه را هم نوشته باشند و. بخواهند به خیام منتسب بدانند؟ اگر اینگونه است، چرا سبکی که خیام بزرگ داشته، را در دیگر شعرایمان نمی بینیم؟ 

شوربختانه تازیان، ترک ها و دیگر اقوامی که سبقه ی تمدنی روشنی ندارند، در قرنی که دچار بحران هویت شده اند، و نمی توانند به گذشته ی خود ببالند، بجای آنکه در صدد اصلاح خود برآیند، به دزدی هویت رو آورده اند. تا پیش از این نوشتار روزنامه ی اماراتی هیچیک از منابع تازی زبان، یا پارسی زبان یا سایر منابع اشاره ای به اینکه خیام عرب باشد نکرده اند. حال این مثلاً نویسنده ی عرب از کجا( بجز ذهن بیمار خودش) بدست آورده که خیام عرب بوده، خدا داند. از سویی چرا تازیان توان مطرح کردن این دستاوردهایشان در یک تارنمای معتبر علمی را ندارند؟ و این چگونه بررسی ای بوده که در یک روزنامه برای نخستین بار چاپ شده؟ 

افسوس بیشتر من برای ایرانیانی است که ندیده اند و نمی دانند( شاید) که ما هشت سال با این تازیان نبرد کرده ایم. آن نبردهای صدر اسلام به کنار. همین نبردی که هنوز هم یادگارهای آن در جمع ما هستند، جانبازان شیمیایی مان را می گویم، این را هم از یاد برده اند و سرمایه ی خویش را در سرزمین های تازی به هدر می دهند. بدون توجه به این که باید آن سرمایه در ایران خرج شود. خرج تولید ملی مان شود. و جالب اینجاست که نه تنها چیزی بدست نیاورده اند، بلکه هم سرمایه و هم هویتشان از کفشان رفته است. و همچنان به دبی می روند و همچنان نمی دانند و دارند اشتباه می کنند.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم مرداد 1389ساعت 22:44  توسط آترین  | 

بنام خدای ایران

امروز پیرامون یک مقوله ی مهم دیگر سخنانی دارم. امیدوارم بتوانم حق مطلب را ادا کنم.

پیشتر در تارنگار٬ پیرامون دام های بزرگی به نام غرب گرایی و قوم گرایی به تفصیل سخن گفته ام و تا می توانم می گویم. ولی افسوس می خورم که ما باید همه گونه گرایشی در کشورمان داشته باشیم٬ بجز ملی گرایی. این براستی جای افسوس دارد. مگر می شود آدمی توی کشوری زاده شده باشد٬ با فرهنگ آن پرورش یافته باشد٬ با مردمانش با زبانی مشترک ارتباط برقرار کرده باشد٬ ولی گرایشی بجز آن کشور داشته باشد. در این میان هویت ملی کجای زندگی و افکار این مردم جای گرفته است؟ اساساْ بدون هویت ملی٬ آدمیان موجوداتی هستند بی ریشه که باد به هرکجا که خواست٬ می بردشان. هیچگاه هم رشد نمی کنند.

یکی از خنده آورترین سخنان در مقام مخالفت با هویت ملی این است که دشمنان ایران مطرح می کنند: " مگر میهن برای ما چه کرده است؟!!!" براستی افسوس باید خورد. در اینجا می گویم که ما همه باید کار کنیم که میهنمان آباد شود. اگر ظلمی بوده٬ میهن را چه؟ اگر کار به اندازه ی کافی صورت نگرفته٬ میهن گناهکار است؟ اینها همه اش بخاطر آدم هایی است که درون این میهن می پویند. یعنی خودمان. ما مردمانی هستیم با اندیشه های والا و دارای فروزه های والای تربیتی و اخلاقی. ولی شوربختانه شماری بیگانه٬ یعنی ترک٬ تازی و تازی پرست٬ به همراه غرب زدگان و شرق زدگان( موضوع ایبن جستار)٬ هستند که به شوند ناآشنایی با فرهنگ ایرانی نمی توانند نقشی ایفا کنند و می بایست روادیدشان را بگیرند و بروند بیرون از ایران. ایران فقط ویژه ی ایرانیان است و بس.

در این جستار بر آن هستم که به پدیده ی زشت دیگری بنام شرق زدگی اشاره کنم. آماج من از شرق٬ چین و ژاپن و کره هستند. دوستانی بتازگی پیدا شده اند که کلاس های آموزش آیین بودا در ایران راه انداخته اند و شوربختانه شماری هو جذب این گروه ها شده اند. شرق زدگی همان اندازه خطرناک است که غرب زدگی می تواند خطرناک باشد. این پدیده در ایران بتازگی در حال گسترش است و می بایست با آن برخورد فرهنگی شود. برخوردی بدون هیچگونه مسامحه. باید محکم ایستاد و فرهنگ وارداتی چینی را به عقب راند.

چین به شوند ناشناخته ماندنش در درازنای تاریخ٬ بسیار مظاهر تمدنی را در حال مصادره کردن است. چینیان مردمانی هستند بسیار سخت کوش و البته برده. هم اکنون بنگرید. چینی ها به شوند اینکه شاید از غرور و افتخار و شوکت زندگی کردن چیزی ندانند براحتی از سوی حکومتشان مورد استثمار هستند و از آنها فراتر از قوائد حقوق بشری کار کشیده می شود. بدون اینکه آنها دم بزنند. همین امر شوند این شده که بازار دنیا پر شود از محصولات بی کیفیت و تقلبی چینی. کشوری با چنین درجه ای از کلاشی٬ پوزش از بکار بردن این واژه٬ آیا می تواند فرهنگی غنی داشته باشد؟ من که شک دارم.

اگر نیک بنگریم٬ می بینیم که چینی ها دیوار چین را مظهر خود می دانند. این در حالی است که به شوند مواردی از قبیل زندگی اقوام نیمه متمدن مغول در شمال چین٬ آنها ناچار بوده اند از خود دفاع کنند. این دیوار نخستین و کهن ترین نماد جدایی بین انسان ها است. یعنی حکام چین و مردم آن٬ نمی توانسته اند گفتگو کنند. این در حالی است که در ایران٬ اقوام وحشی مقدونیه ای٬ تازی٬ مغول و ترک آمده اند و ما بدون درگیری نظامی خاصی٬ توانسته ایم آنها را با تمدن آشنا کنیم.

دیوار چین یک نماد دیگر هم هست. نماد استثمار و برده داری. پدیده ای که در ایران نبوده. ما در اسناد تخت جمشید می بینیم که کارگران سازنده ی تخت جمشید حقوق دریافت می کردند ولی کارگران سازنده ی دیوار چین ...؟

دیولار چین در اصل یک گورستان همگانی است که برده هایی که توان تحمل فشارها را نداشتند در آن دفن می کردند. ولی در تخت جمشید اسنادی هست که برای زنان بارداد دو سال و نیم مرخصی با حقوق و با حفظ سمت در نظر گرفته بودند تا مادر بتواند از شیر خود٬ فرزندش را پرورش دهد.

پیرامون شرق گرایی سخن بسیار دارم. تنها خواستم در این جستار هشدار داده باشم که باید خیلی هوشیار باشیم.

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم مرداد 1389ساعت 19:47  توسط آترین  | 

زمانی کزروس به کوروش بزرگ گفت چرا از غنیمت های جنگی چیزی را برای خود بر نمی داری و همه را به سربازانت می بخشی.
کوروش گفت اگر غنیمت های جنگی را نمی بخشیدیم الان دارایی من چقدر بود؟
کزروس عددی را با معیار آن زمان گفت.
کوروش یکی از سربازانش را صدا زد و گفت برو به مردم بگو کوروش برای امری به مقداری پول و طلا نیاز دارد.
سرباز در بین مردم جار زد و سخن کوروش را به گوششان رسانید.مردم هرچه در توان داشتند برای کوروش فرستادند.
وقتی که مالهای گرد آوری شده را حساب کردند ، از آنچه کزروس انتظار داشت بسیار بیشتر بود.
کوروش رو به کزروس کرد و گفت ، ثروت من اینجاست.اگر آنها را پیش خود نگه داشته بودم ، همیشه باید نگران آنها بودم . زمانی که ثروت در اختیار توست و مردم از آن بی بهره اند مثل این می ماند که تو نگهبان پولهایی که مبادا کسی آن را ببرد.

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم مرداد 1389ساعت 21:36  توسط آترین  | 

با درود.
یاران، این سخنرانی شادروان احمد شاملو در سفرش به آمریکا برای درمان، نمایانگر دردی است پنهان در جامعه ی ایرانی. دردی بنام بحران هویت. این سخنان ما را وا می دارد که بیشتر بر این تمرکز داشته باشیم که داشته هایمان را، آنهایی که هم اکنون داریم، را نگذاریم از ما بگیرند. 
سخن شاملو خود گویای همه چیز هست. از همه خواهش دارم که احمد شاملو را باید با توجه به نقاط ضعف و قوتش دوست داشت. همانگونه است برای همه ی شخصیت های تاریخی. شاملو اگر سخنانی پیرامون فردوسی بزرگ گفته که می بایست با دقت بیشتری بیان می شدند، چندین سخنان نغز از جمله همین سخنرانی بسیار بسیار زیبا، هم دارد. این سخنرانی را گوش کنید و نگرشتان را بیان کنید.



http://www.4shared.com/file/RSj4gY1C/shaamloo1.html?

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم تیر 1389ساعت 22:2  توسط آترین  | 

بنام دادار اورمزد

این بایستگی که ما بایستی دوست و دشمن را بخوبی بشناسیم و تنها از روی احساسات تصمیم نگیریم٬ بر کسی پوشیده نیست. در این نوشتار می خواهم ضمن یادآوری مجدد نگر سنجی در پیرامون نام جاویدان خلیج نیلگون همیشگی فارس٬ که نوشتار مربوط به آن در زیر آورده شده است٬ نکاتی چند را یادآور شوم. نکاتی که باور دارم همه ی ایرانیان می دانندشان. تنها شماری خود را به ندانستن می زنند.

ما ایرانیان٬ موجودات عجیبی هستیم. می دانیم انگلیس دشمن ماست٬ ولی برای رهایی از سلطه ی شوم قاجار٬ به آغوش آنها پناه می بریم. ابتدا ماجرای میزبانی ۱۲۰۰۰ مشروطه خواه در باغ سفارت انگلیس و سپس دخالت های پی در پی این دولت در امور ایران که منجر به روی کار آمدن دوباره ی دیکتاتوری در کشور ما شد. ما می دانیم که پلیس جنوب نهادی فاقد مشروعیت است ولی با آن نمی جنگیم تااینکه بر اثر یک اتفاق٬ آن پلیس برچیده می شود. بواقع بجز رئیسعلی دلواری٬ و مقاومت جانانه ی مردم شیراز٬ کمتر مورد دیگری یافت می شود که با پلیس جنوب مخالفتی شده باشد. ما می دانیم انگلیس مکار و حیله گر است٬ ولی شاه ما به آنها و شریک تازه نفسشان٬ آمریکا٬ متوسل می شود تا دولت قانونی دکتر مصدق را سرنگون سازد. آنگاه در هنگامه ی ۱۳۵۷ بیاد شاهمان می افتد که ای کاش صدای مردمش را زودتر شنیده بود. در همین جا باید بگویم که شاه ما صدای مردمش را ۲۵ سال دیر شنید.

ما می دانیم چه کشوری بوده که در عمق خاک ایران٬ در طبس٬ نیرو پیاده کرده بودو حاکمیت ملی ما را نقض کرده بود٬ ما یادمان هست هواپیمای مسافربری مان را که چگونه آمریکایی ها زدندش. ما یادمان هست که آمریکایی ها در رأس کشورهای سرویس دهنده به عراق جهت تجاوز به خاک کشورمان بوده است. ما می دانیم که در بحبوحه ی جنگ٬ طی ماجرای ایران ــ کنترا با چه بهای گزافی به ایران سلاح می فروختند و اقتصاد ما را فلج کردند. اقتصادی که می توانست با آن پول ها اکنون در این وضعیت اسفناک نباشد. آن پول ها تمام شدند و رفتند و نوش جان غارتگرانش. ما پول های زیادتری بدست آوردیم. ولی در اقتصاد٬ می بایست به اقتصاد رفتاری هم توجه شود. رفتار اقتصادی آن دوران یکی از عوامل وضعیت اسفناک امروزمان است.

ما می دانیم که در رسانه هایشان٬ مانند بخش فارسی صدای آمریکا و بی بی سی فارسی٬ عبدالمالک ریگی را رهبر جنبش آزادی بخش مردم ایران نامیدند و فراوان از طریق عواملشان در منطقه٬ کمک مالی و تسلیحاتی و اطلاعاتی به گروهک های تجزیه طلب کردند. بگذارید نمونه ای بیاورم. مشتی نمونه ی خروار.

برخي از رسانه ها 24 ماه مي 2007 به مناسبت سالگرد درگذشت جان فاستر دالس( طراح نقشه ی کودتای ۲۸ امرداد ۱۳۳۲)، افشاگري 22 مي 2007 «براين راس» خبرنگار اينوستيگيتيو شبكه تلويزيوني «اي بي سي» را نقل كرده بودند مبني بر اين كه جورج بوش [رئيس جمهور وقت آمريکا] با اجراي يك برنامه عملياتي محرمانه «بدون خونريزي)» سيا در ايران موافقت كرده است. اين رسانه ها اشاره كرده بودند كه چنين برنامه هايي تازگي ندارد و دستور اجراي نخستين برنامه از اين دست را جان فاستر دالس در سال 1953 داده بود.
شبكه تلويزيوني اي بي سي آمريكا، تصويري ادغام شده از اين طرح (عكس زير) را منتشر كرده بود. اين گزارش اي بي سي در صدر اخبار مشروح شبانگاهي (ساعت 5/6 بعداز ظهر اين شبكه به وقت شرق آمريكا) 22 ماه مي 2007 اين شبكه انتشار يافت تاكنون نه تكذيب شده است و نه تاييد.

یادمان نرفته است سخنان داماد وینستون چرچیل٬ دانکن سندز را که پس از ملی شدن نفت٬ در سال ٬۱۹۵۲ به صراحت در مجلس عوام انگلستان بر ضرورت تقسیم ایران به مناطق نفوذ تأکید کرده بود. و حدود ۵۶ سال پس از او خانم جین هارمن٬ نماینده ی دموکرات کنگره آمریکا در جلسه ی کنگره بر ضرورت تجزیه ی ایران تأکید کرده بود. یادتان هست آن موقع مشغول جمع آوری امضا علیه این اظهارات غیر مسئولانه بودیم؟

آری مطمئنم همه اینها را همه یادشان هست.

چیزهای دیگری هم باید یادمان باشد. پس از ملی شدن نفت در ایران٬ جمال عبدالناصر به تحریک انگلستان٬ که بازنده ی اصلی مناقشه ی نفتی بود٬ و منافعش٬ منافع استعماری اش٬ به خطر افتاده بود٬ دست به جعل عنوان خلیج فارس زد. پس از آن به جعل عنوان اروند رود دست زدند. تازیان را یارای انجام دادن این کارها نیست. آنها از ایران می ترسند. همین الان کافیست ایران یک تهدید کوچک کند. مطمئن باشید امارات نابود می شود. قطر دیگر وجود نخواهد داشت. کویت هم به همین طریق. عراق و عربستان آن چنان زیانی می کنند که دیگر نمی توانند سر بلند کنند. اردن هاشمی دچار آنچنان بحران اقتصادی می شود که می تواند به تغییر حکومت آنجا بیانجامد و اخوان المسمین با استفاده از فرصت٬ رژیم حسنی مبارک در مصر را تغییر می دهند. اینها بیراه نیست. سرمایه های عرب٬ منشأشان از سرمایه ایرانیان است. و مرکز ثقل همه ی اعراب٬ بازار بورس دبی و بازار کالای کویت. سال گذشته ایران تهدید به بستن تنگه ی هرمز کرد٬ آنچنان سرمایه ای از امارات خارج شد که هنوز هم بخش ساخت و ساز آنجا در رکود بسر می برد و بورس امارات نتوانسته به حد متوسط شاخص سال ۲۰۰۶ برسد. در آینده از این بحران که گریبانگیر تازیان شده بیشتر خواهم نوشت. پس دست هایی پشت پرده با تازیان همانند عروسک خیمه شب بازی٬ برخورد می کنند و آنها را بر ضد ایران کوک می کنند.

این دست ها چیستند؟ و از آن چه کسانی هستند؟

نشنال جیوگرافی چند سال پیش که خیلی دور نشده در نقشه هایش اقدام به جعل نام خلیج فارس کرد که سپس بر اثر اعتراض ایرانیان٬ ضمن عذرخواهی٬ آن نقشه را درست کرد. سپس موتور جستجوی گوگل وارد شد و در گوگل ارت به این کار دست زد. سپس حاضر نشدند بپذیرند که اشتباه بوده و نمایشی تحت لوای جمع آوری یک میلیون امضا براه انداختند.

در دوران زعامت جرج بوش٬ بارها ایشان و وزیر امور خارجه ی آمریکا٬ کاندولیزا رایس٬ بجای واژه ی خلیج فارس از واژه ی خلیج استفاده کردند. در دوران جدید پس از روی کار آمدن باراک حسین اوباما٬ هیلاری کلینتون و جو بایدن که به ترتیب وزیر امور خارجه و مشاور اوباما هستند٬ بارها اقدام به جعل نام خلیج فارس نموده اند. آنگاه در ماجرای نشت نفت در خلیج مکزیک می بینیم که زبان این حضرات فقط هنگام صدا زدن آبراه جنوب ایران٬ دارای لکنت می شود. وگرنه خلیج مکزیک را براحتی همان خلیج مکزیک ادا می کنند.

حدود چند روز مانده به نوروز ۱۳۸۹ در بخش فارسی صدای آمریکا کارشناسان و مجریانشان بارها از واژه ی خلیج استفاده نمودند. خود اوباما هم ثابت کرده که فقط خلیج مکزیک را می تواند درست ادا کند یا بهتر بگویم٬ فقط خلیج فارس را نمی تواند درست تلفظ کند.

گوگل و یاهو٬ موتورهای جستجو هستند که می روند و جستجو می کنند و خبرها را برای ما می آورند. اما تاکنون اندیشیده اید که این خبرها از کجا تأمین می شوند؟ یا اینکه اصولاْ گوگل از کدام محل ارتزاق می کند؟ یا اینکه بخش بین المللی صدای آمریکا از کجا ارتزاق می کند؟ اینها همه اش بخشی از سیاست دولت آمریکاست. زیرا احساس می کنند که منافعشان در اینجا به خطر افتاده است. باید یک کنوانسیون بین المللی برای خبر و خبر رسانی ایجاد شود. تا در آن صورت دیگر موتورهای جستجویی مانند گوگل نتوانند سر خود با هویت یک ملت بازی کنند.

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم خرداد 1389ساعت 23:49  توسط آترین  | 

بنام خدای ایران

دوستان و سروران گرامی٬ آگاه شدم که بتازگی در تارنمایی٬ بر سر نام سپند خلیج همیشگی فارس٬ نگر سنجی براه افتاده است. ابتدا به لینک زیر بروید و در این نگر سنجی شرکت کنید و به خلیج فارس رای دهید:
http://www.persianorarabiangulf.com/index.php

در راه این آگاهی از یار میهن پرستم٬ علیرضای گرامی٬ بسیار سپاسگزارم. من مدتی است که به شوند گرفتاری های کاری٬ نتوانسته ام در دنیای اینترنت باشندگی درخوری داشته باشم. ولی بزودی در نوشتاری ریشه ی این اقدامات را با هم واکاوی می کنیم. رای دادن به خلیج همیشگی فارس یادتان نرود. تا فرصتی دیگر٬ به ایران می سپارمتان که مهربان ترین است.

+ نوشته شده در  جمعه هفتم خرداد 1389ساعت 21:16  توسط آترین  | 

در اقدامی عجیب ، مترجم گوگل کلمه "خلیج فارس" را صرفا خلیج ترجمه می کند!!! همه به آدرس زیر رفته

http://translate.google.com/#fa%7cen%7c%D8%AE%D9%84%DB%8C%D8%AC%20%D9%81%D8%A7%D8%B1%D8%B3

سپس روی لینک

Contribute a better translation

در ارائه یک ترجمه بهتر همکاری کنید.

کلیک کنید و در آن کلمه صحیح یعنی Persian Gulf را وارد نمایید.

به همه بگویید تا حال گوگل را بگیریم!!!
+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم اردیبهشت 1389ساعت 13:46  توسط آترین  | 

بنام دادار اورمزد

این نخستین نوشتار من در سال ۱۳۸۹ خورشیدی در تارنگارم است. سال نو را به همه ایرانیان شادباش می گویم و امیدوارم سال نو٬ سالی باشد برای دوست داشتن ایرانمان. سالی برای سرافرازی ایرانمان.

امروز در پیرامون یکی از مهمترین پرسمان های امروز هازمان ایرانی سخن دارم.

پرسمانی بنام قوم گرایی و قوم پرستی. شوربختانه باز هم باید به واقعیت دردناکی اشاره کنم. آن هم نقش بیگانگان٬ و ارگان رسانه ای آنها در دامن زدن به این پرسمان٬ است.

همهی ما می دانیم که دنیا وارد سال ۲۰۱۰ زایشی و ۷۰۳۲ میترایی شده است. آماج من از آوردن گاهشمار زایشی در کنار گاهشمار میترایی این است که خودتان گوناگونی ها را ببینید. نزدیک به ۵۰۰۰ سال تفاوت میان ما و باختریان هست. ولی اندیشه چیره بر مردم ما چه؟ آیا همنوا با تفاوت شگرف در تمدنمان٬ از نگر اندیشه هم از آنها برتر هستیم؟

برای درونشد به دنیای مدرن٬ در دنیایی که اکنون جهانی شدن را در دستور کار دارد٬ باید فکر مدرن داشت. دارا بودن اندیشه های قومی و قبیله ای و طایفه ای٬ کشور ما را به کجا می برد؟ آیا در مسیر توسعه قرار می گیریم؟ یا اینکه بیشتر از گذشته از کاروان تمدن جهانی جا می مانیم؟

شوربختانه در این شرایط که شماری احساس کرده اند آب در کشور ما گل آلود است٬ شروع کرده اند به فریاد زدن عقب ماندگی هازمان ایرانی از دنیا. این عده همچنان می گویند شوونیسم فارس و ستمی که در حق اقوام!!!!!!!! می رود. آقایان قوم گرا٬ بیش از این جلوی پیشرفت جوانان ایرانی را در نقاط دور از پایتخت نگیرید. یعنی چه قوم و قبیله؟ یعنی چه بحث اقوام؟ آیا این سخنان٬ اکنون مصداق دارد؟ یعنی می توان نمود وجود اقوام را در جامعه دید؟ خیر. اینگونه نیست. ما بواقع در دنیای جدید با کسانی مواجه ایم که متعلق به چند نژاد هستند. پدر از یک نژاد و مادر از نژادی دیگر و پدر و مادر آن ها هم از نژادی دیگر. پس ما نمی بینیم که آدم هایی باشند که هیچکدام از پدران و مادران پدری و مادری شان از یک نژاد باشند. لذا اصولاْ بحث اقوام به خودی خود باطل است. برای درونشد به دنیای جدید٬ ما باید همه خود را یک ملت بدانیم. همه ی ما ایرانی هستیم و هیچ وجهی نیست که پر رنگ تر از وجه ایرانی بودن باشد.

نکته ای که در این میان درخور است٬ اینجاست که در میان آنهایی که از اساس٬ ایرانی هستند٬ آنهایی که خود را از سلاله ی پاک کوروش بزرگ و فردوسی بزرگ می دانند٬ خبری از قوم گرایی و قوم پرستی نیست. ایرانیان همه خود را ایرانی می دانند و برای ایران جان فدا می کنند. حتی در بیرون از مرزهای ایران٬ پارسیان هند و تاجیک ها خود را ایرانی می دانند. ولی شوربختانه اقوام مهاجم ترک و تازی در کشور ما بحث قوم گرایی را راه انداخته اند و در حال فریب شماری از جوانان ما هستند. جوانانی که از اصل٬ ایرانی هستند. مانند آذری ها و خوزیان. جالب است جوانانی که چنگیز و هلاکو و تیمور اجداد آنها را قتل عام کرده اند٬ جوانانی که هیچ وابستگی با ترک و تازی در سلاله شان نیست٬ وادار کرده اند که خود را از نسل چنگیز بدانند. در حالی که من به برادرانم توصیه می کنم که پای موعظه ی کسانی که روح خود را به اجانب فروختهاند و بدون هیچگونه سندیتی برای آنها دارند قومیت می سازند ننشینند و بروند مطالعه کنند. مطالعه و تحلیل.

می گویند به اقوام ستم شده است. من می گویم مگر این ستم فقط در نقاط خاصی از کشور بوده است؟ یا اینکه به یک عده ی خاص فقط ستم شده است؟

می گویند زبان مادری شان را داریم نابود می کنیم. دوستان قوم گرا٬ باور کنید شما در یک جامعه ی بسته که تنها منبع اطلاعاتی مردم٬ مواعظ شما باشد٬ زندگی نمی کنید. در ایران٬ هر کس خواست به هر گویشی سخن می گوید. حتی تلویزیون های استانی به گویش های گوناگون داریم. از سوی دیگر٬ کسی تاکنون نخواسته است به افرادی با گویش های دیگر بگوید به آن گویش سخن نگویند. بگذارید نمونه بیاورم. هنگامی که یک آذری می آید تهران٬ کسی به او اعتراضی نمی کند که با ترکی سخن بگوید. هرچند از نگر تاریخی٬ بیشترین وحشی گری ها را همان کسانی مرتکب شده اند که با آن گویش سخن می گفتند. ولی مردم ما با فرهنگ تر از این سخنان هستند. ولی اگر در شهری مانند تبریز بخواهید به زبان شیرین پارسی سخن بگویید٬ ای وای٬ واویلا می شود. حال به چه افرادی بیشتر ستم می شود؟ حال چه کسانی شوونیست هستند؟ چه نوع شوونیسمی در ایران جاری شده است؟

ملت ایران نمی تواند و نباید بخاطر افکار پیشامدرن این افراد٬ افرادی که هنوز در ۷۰۰ سال پیش سردرگم هستند٬ از حرکت باز ایستد و نتواند در جامعه ی جهانی نقش آفرینی کند. لذا شایسته است ملت ایران٬ خودشان با کنار نهادن بحث های قومی٬ دست رد به سینه ی بیگانگان و نا همسایگان و کشورهای نوخاسته بنهند.

اما در این میان نقش آفرینی شبه رسانه هایی مانند بی.بی.سی و صدای آمریکا٬ جالب توجه است. آنها از مدت ها پیش شده بودند تریبون تجزیه طلبان و کمپینی مرکب از خائنین به میهن و تجزیه طلبان تشکیل داده اند و بر ضد تمامیت ارضی ایران تبلیغات می کنند. همه ی تلاش های دنیای غرب برای این است که این باقیمانده از خاک ایران را هم از هم بپاشانند تا این مردم هرگز نتوانند به ناسیونالیسم خود برسند. غافل از اینکه مردم ایران هرگز خواهان تکرار دوران سیاه قاجار در ایران نیستند. فکر کنم غربیان باید درس گرفته باشند از تجربه ی نهضت آذربایجان. که زمانی که در مرحله ی عمل اقدام به سر دادن شعارهای قومی کرد٬ تمام آزادی خواهان ایرانی و در وهله ی اول٬ مردم آذرآبادگان٬ از عوامل شوروی که آنجا بودند٬ روی برتافتند. یا اینکه مگر ندیدند در جنگ هشت ساله ایران با تمام امپریالیسم که اولین و مؤثر ترین واککنش را در برابر حمله صدام٬ مردم غیور خوزستان انجام دادند؟

دوستان و ایرانیان عزیز٬ راه حل این دشواری اتفاقاْ بسیاتر ساده است. از این پس هرکه از شما پرسید کجایی هستید٬ فقط بگویید ایرانی. اگر گفتند اصلیت شما به کجا بر می گردد٬ فقط بگویید به خاک پاک ایران. ما نه فارس هستیم نه آذری و نه کرد و نه لر و نه بلوچ و نه .... ما همه ایرانی هستیم.

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم فروردین 1389ساعت 17:52  توسط آترین  | 

بنام دادار اورمزد

باز هم یک شاهکار دیگر از تلویزیون صدای آمریکا.

من بارها گفته ام و تا می توانم می گویم که ای ایرانیان٬ شبکه هایی مثل صدای آمریکا و بی بی سی٬ جز برای دشمنی با ایران٬ بهر هدفی دیگر٬ تشکیل نشده اند. اصولاْ در عصری که خودمان ۸ تا کانال داریم٬ و می توانیم تعداد زیادیب روزنامه و تارنما و تارنگار داشته باشیم٬ چه نیازی هست که امپریالیسم بخواهد شبکه های فارسی زبان راه بیاندازد؟ آیا این به ما نمی رساند که آنها جز ایجاد تشتت در جامعه برای رسیدن به هدف های خودشان٬ هدف دیگری ندارند؟ آیا بجز این است که تمام تلاش خود را می کنند تا ناسیونالیسم ایرانی پا نگیرد؟ دوستان و ایرانیان عزیز٬ آنها از ناسیونالیسم ایرانی می ترسند. از اینکه جوان ایرانی به این باور برسد که می تواند خودش روی پای خودش بایستد٬ می ترسند. آنها از اینکه کسی بیاید درباره تاریخشان و هویتشان تحقیق کند٬ می ترسند. در چنین شرایطی وجود شبکه های معلوم الحالی مانند بی بی سی و صدای آمریکا و... لازم است تا آب را از سرچشمه گل آلود کنند.

دیشب٬ چهارشنبه٬ نوزده اسپند ماه ۱۳۸۸ خورشیدی٬ صدای آمریکا به روال همیشه برنامه ای داشت بنام تفسیر خبر. در این برنامه آقایی که مثلاْ تحلیل گر بود٬ و اتفاقاْ خود را ایرانی می دانست آمد و بجای نام زیبای خلیج فارس از واژه ای مبهم استفاده کرد. او گفت خلیج. آخر کدام خلیج؟ هر خلیجی یک اسم دارد. اسم آنجا که اربابان آمریکایی آنها آن را فقط خلیج می دانند٬ خلیج فارس است. من بسیار خوشحالم که نام آن آقای مثلاْ کارشناس را بخاطر ندارم و هیچ گوشه ای از مغزم٬ برای نام کثیف او اشغال نشد.

دوستان و یاران و ایرانیان ارجمند٬ صدای آمریکا٬ اسمش رویش است. صدای آمریکا. نه صدای من و شما. تنها راه مقابله با توطئه های این بیگانگان این است که به مانند بلایی که سر بی بی سی آمد٬ سر صدای آمریکا هم بیاید. یعنی مردم آن را نبینند. یا لااقل تفسیرهای آبکی آنان را نبینند. بارها خود آقای اوباما و وزیر خارجه اش٬ اعتراف کرده اند که ایران٬ مزاحم منافع آنها است. من می گویم و بسیار ایرانیان دیگر هم می گویند که به درک که منافع آمریکا به خطر بیفتد. اصلاْ یک کشوری در آن سوی اقیانوس اطلس٬ چه منافعی اینجا باید داشته باشد؟ اگر خواهان منافع( بخوانید نفت) هستند٬ نخست اینکه خودشان هم نفت دارند. چه اصراری است از نفت خاور میانه استفاده کنند؟ و دوم اینکه علم اقتصاد می گوید در قبال اینکه تو نفع ببریُ باید به من هم منفعت برسانی. نفت می خواهی٬ باید پولش را بدهی. نه اینکه چون دستت از نفت ایران دور مانده٬ بروی و با هویت مردم یک کشور بازی کنی.

در پایان خواهش دارم مطلب پایینی را باز هم بخوانید و به تکرار بخوانید. آمریکا" قهرمان آدم های کوچک" است.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم اسفند 1388ساعت 13:50  توسط آترین  | 

نادانی رو به خردمندی کرد و گفت فلان شخص، ثروتمندترین مرد شهر است. باید از او آموخت و گرامیش داشت.
خردمند خندید و گفت فلانی کیسه اش را از پول انباشته آنگاه تو اینجا با جیب خالی بر او می بالی و از من می خواهی همچون تو باشم ؟!
نادان گفت خوب گرامیش مدار، بزودی از گرسنگی خواهی مرد.
خردمند خندید و از او دور شد. از گردش روزگار مرد ثروتمند در کام دزدان افتاد و آنچه داشت از کف بداد و دزدان کامروا شدند. چون چندی گذشت همان نادان رو به خردمند کرد و گفت فلان دزد بسیار قدرتمند است باید همچون او شکست ناپذیر بود. و خردمند باز بر او خندید و فردای حرف نادان دزد به چنگال سربازان فرمانروای اسیر شده، برهنه اش نموده و در میدان شهر شلاقش می زدند که خردمند دید نادان با شگفتی این ماجرا را می بیند. دست بر شانه اش گذاشت و گفت عجب قهرمانهایی داری، هر یک چه زود سرنگون می شوند و نادان گفت قهرمانهای تو هم به خواری می افتند. خردمند خندید و گفت قهرمانان من در ظرف اندیشه تو جای نمی گیرند، همین جا بمان و شلاق خوردن آن که گرامیش می داشتی را ببین، و با خنده از او دور شد.
اندیشمند کشورمان ارد بزرگ می گوید : قهرمان های آدمهای کوچک، همانند آنها زود گذرند

+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم اسفند 1388ساعت 9:17  توسط آترین  | 

بودجه ریزی

پیشینه نگارانی مانند هرودوت که از دوره هخامنشیان بازگویه( روایت) کرده اند٬ نمارانی( اشاراتی) به شهرمداری( سیاست)های میانکارانه( اقتصادی) دولت ها کرده اند٬ ولی کمتر به پاره ای ها( جزئیات) پرداخته اند. تنها بن مایه ای که دانسته هایی به سنج( به نسبت)٬ فراگیری از چگونگی میانکاری هخامنشیان پیش آورده٬ نسکی است بنام« اقتصادها» که یکی از نمایندگان آموزگاه( مکتب) ارسطو آن را گرد آورده است و به ارسطوی دروغین شناخته می شود٬ که تنها در این نسک است که یک واکاوی همه سویه از سامانه میانکاری هخامنشیان یافت می شود.
در دوره هخامنشیان و بویژه در دوره داریوش بزرگ( داریوش نخست)٬ سامانه میانکاری بگونه ای سامان یافته بود که دولت هرگز با دشواری های مالی روبرو نمی شد و در همان سان( در عین حال) آشکوب های( طبقات) گوناگون مردم نیز زیر فشار سنگین نبودند.
« پروفسور پیر بریان»٬ ایرانشناس فرانسوی در نسک امپراتوری هخامنشی می نویسد:

"شوند دلبستگی نویسنده« اقتصادها» به هخامنشیان این است که به یونانیان هنگامه ژرف نگری در یک نمونه از سازمانی را می دادند که در آن باژگونه ی دولت - شهرهای یونانی٬ دولت هرگز با دشواری های مالی روبرو نمی شد."

یکی از نکته های چشمگیر در دوران هخامنشیان گوناگونی بن مایه های درآمدی دولت است. در «اقتصادها» شش بن مایه به نام های: باژ٬ پیشکش ها٬ سودهای بدست آمده از جایگاه های بازرگانی٬ باژ بر زمین و  باژ رمه داری٬ و باژ فیاروری( صنعتگری)٬ برشمرده شده اند.

نکته چشمگیر دیگر در بسامان کردن( تنظیم) شهر مداری های( سیاست ها) میانکارانه( اقتصادی) دوران داریوش٬ گماشتن( تعیین) خاستگاه  خراج از سوی فرمانروا پس از رایزنی با فرمانروایان ساتراپی ها است.

همچنین داریوش نخستین تنی است که دفتر دولتی خراج گذاری را گسترانید( منتشر کرد). او سیاهه خراج همه ساتراپی ها را آشکار و گسترده کرد٬ تا همه ساتراپی ها از اندازه خراج آگاه باشند.

همچنین « فرانتس التهایم» در نسک « تاریخ اقتصاد دولت ساسانی» می نویسد: درآمدهای برآمده از باژ یکی از چند خاستگاهی بوده که بودجه ساسانیان به آن وابسته بوده است. در کنار درآمد پولی٬ میانکاری کالایی نیز زمود( نقش) پایه ای را بازی می کرده است.

بیشترینه درآمد دولت ساسانی از باژ بود٬ با این گوناگونی که این باژ پس از « قباد نخست» و « انوشیروان» سازمانی نوین یافت. اندازه باژ بر زمین بر پایه برداشت بار درجه بندی شده بود. « طبری» برای باژ پیش از دوره بهسازی( اصلاح) زمینی انوشیروان سنجه ها و بار را می گوید و براستی( در حقیقت) این سنج ها نه در کران تک تک شارسان ها( مناطق)٬ بلکه از شارسانی به شارسانی دیگر دگرگون می شد.

« طبری» پایه این درجه بندی را آبگیری و آبادانی هر شارسان٬ می گوید. از این وَچّک( جمله) تنها می توان برداشت کرد که به زمین های ارزنده( مرغوب) شمار باژ بیشتر و به زمین های نیارزنده( نامرغوب) باژ کمتری بسته می شد. بدینسان٬ شیوه گردآوری باژ باید بر پایه بخش بندی دادگرانه( تقسیم عادلانه) بار باژی( بار مالیاتی) و یک نژاده( اصل) دادگرانه پایه گذاری شده باشد. پس از قباد٬ روش باژ گیری دگرگون شد. بهسازی های مالی که با زمین پیمایی( مساحی) شارسان های آباد کاشتنی در زمان قباد نخست آغاز شد و در زمان  انوشیروان به انجام رسید٬ با این آماج بود که باژ گیری مستقیم را که تا آن زمان تنها در کوره های وابسته به شهرها شدنی بود٬ در تمامی شارسان های دیگر گسترش دهد. این آماج به یاری یک پی در پی از نهش های تاریخی ویژه در زمان انوشیروان استوار شد( محقق شد).  در دوره انوشیروان افزون بر زمین پیمایی تمامی کشور٬ درختان نخل و زیتون نیز شمارش شدند. روش مالی خسرو و جانشینانش به ویژه خسرو پرویز نیز نگاه تازیان را به سوی خود کشید. این هنایش تا آن اندازه بود که تمامی سامانه باژ گیری زمان امویان و آغاز عباسیان به شالوده ای که واپسین شاهان ساسانی ریخته بودند٬ استوار بوده است.

این سامانه تازه باژ ستانی٬ نیرویی به انوشیروان بخشیده بود که تا آن زمان برایش ناشناخته بود. و این در شهرمداری های بیرونی او نیز هنایش داشت و امپراتوری روم خاوری به روشنی نیروی بازیافته همسایه خود را بساوید( لمس کرد). افزون بر بهسازی قانون باژی٬ انوشیروان در بالا رفتن و رشد و گسترش کشاورزی و ابزارهای آبیاری نیز که کنشگر پایه ای بالا بردن آشکوب درآمد کشاورز در پی آمد آن برآورده ساختن بهره ی دولت بود٬ کنش های درخوری انجام داد. او در ساختن سدها و بندها و دیگر ابزارهای آبیاری٬ گام های ارزنده ای برداشت.

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم اسفند 1388ساعت 16:34  توسط آترین  | 

گرایش به هویت قومی، در مقایسه با مولفه ها و تعاریف دنیای مدرن، گرایش ارتجاعی و پیشامدرن است. هرگاه جامعه ای به نخبگان قومی اش اجازه ی فعالیت و کنشگری دهد، آن جامعه با خطرات هولناک ِ برخورد نژادی و یا خطر تجزیه قرار خواهد گرفت. اصولن میزان ترقی خواهی یک جامعه، با نزدیکی به پایبندی به هویت فردی و حقوق فردی ارزیابی می گردد. رویکرد به اقوام و دوری جستن از مفهوم ملت، و به دیگر سخن، تنزل خواسته ها از عناصر هویتی ملی، به عناصر قومی و قومیّتی، مسیری واژگونه در مقایسه با تاریخ اقوام ایرانی می باشد.
تاریخ اقوام ایرانی نشان میدهد هرگز با هویتی بنام قوم آذری، کرد، بلوچ و ... مواجه نیستیم، و تاریخ ِ جمعیت ساکن در ایران، نشان از ایل های متعددی دارد که هرگز به عنوان اقوام متحد و واحد نبودند. آنچه این بررسی ها بیان میدارد، گروه های ایلی مختلفی است که در چهار سویه ی ایران پراکنده بودند. در فلات مرکزی ایران، عمدتن فارس زبان ها، قشقایی ها، لرهای بختیاری، افشارها، عربها، لرهای ممسنی، در منطقه ی دریای مازندران، گیلک، مازندرانی، تالشی، و به صورت پراکنده قبایل قاجار، ترکمن، کرد، و در شمال غربی ایران آذری، ارامنه، آسوری، چادر نشینان شاهسون، افشار در آذربایجان، قره داغی و در جنوب شرقی بلوچ ها، برخی قبایل عربی، افشارها، افغان ها و در شمال شرقی، فارس زبان ها، ترکمن ها، کردها، شاهسونها، افشارها، تاجیک ها و تیموری ها سکونت داشتند.
پیرامون سه قوم آذری، کرد و بلوچ که اکنون به هدف های و ورطه ی قوم گرایان بدل گشته اند، به صراحت می توان دریافت، اقوام مزبور در گستره ی تاریخ خود، اساسن هیچگاه و هرگز به صورت واحد های قومی متحد و یگانه ی آذری، کرد و بلوچ حضور نداشته و در پیوند با این جمعیتها، با ایل ها و قبایل روبرو هستیم. این امر وقتی بیشتر آشکار می گردد که به، ترکیب جمعیتی ِ زنگنه، کلهر، مکری، اردلان، شکاک، در مناطق غرب کشور و طوایف شادلوها، شقاقی ها، قراچورلو ها، دنبلی ها که از آمیختگی با طوایف و ایلات ترکزبان بوجود آمده بودند، نظر بیافکنیم. جمعیت آذری ایران نیز در قبایل و طایفه های افشارها، قاجارها و شاهسون ها سازمان یافته و قبیله های اسماعیل زایی، یاراحمدزایی، مری، نارویی، مبارکی، ریگی و برکزایی جمعیت بلوچ ایران بودند.
با گسترش، نوسازی و نوین سازی ِ کشور ایران در ابتدای قرن کنونی، ایلات و قبایل چادر نشین اسکان اجباری یافتند و متناسب با مولفه های نوین تعلقات و جان مایه های دیگر مانند ِ پیوندهای خونی، زبانی، سیاسی، درون قبیله ای، موقعیت های نظامی، جایگاه ِ جغرافیایی، فرآیند تصادفی و اتفاقی، معیارهای قدرتمدارانه و سرسپردگی به قدرت ایلی، آرمان های محلی، تمایز ها و برتری جویی های طایفه ای و شجره نامه ای بعضن جعلی، افسانه های خویشاوندی و هویت های قبیله ای عمدتن ذهنی و تخیلی، به میزان زیادی رنگ باختند، چه اینکه طوایف و ایلات ایرانی با ریشه های قومی و زبانی، بیش از هر چیز به هویت ایرانی خود پیوند داشتند و همراه با تحولات ایران در آغاز قرن بیست میلادی، آنها نیز متحول شدند و ساختارهای اجتماعی خود را دگرگون ساختند. به دیگر سخن می توان با تحلیلی موشکافانه دریافت ایلات، طوایف و قبایل ایران متناسب با وضعیت گذشته ایران و بویژه دست به دست گشتن ِ حکومتها، سازمان یافته بودند.
به عنوان نمونه یکی سیاحان اوایل قرن نوزدهم در ایران گفته است، «پادشاه (قاجار) قادر بودند با تحریک خانهای حسود و تنگ نظر ایلات علیه یکدیگر و ایجاد توازن میان آنها، بقای خود را تضمین کند.» بنابراین با آغاز تحولات و نوسازی ِ جامعه ایران پس از، ایلات و قبایل، رفته رفته عملکرد گذشته ی خود بویژه در ساختار اجتماعی و سیاسی از دست داده و شکل عملکرد جمعیت ساکن در ایران در چارچوب ِ ایلات و قبیله ها، متناسب با مولفه ها و بسترهای توسعه، شکل گرفته و این شکل گرفتگی و ساختار، دقیقن در راستای نیاز عصر حاضر و برای همگرایی موثر، ملی و توسعه ی ایران است. لذا رویکرد به گذشته، از بحث هویت ملی به یک هویت قومی، و از ساختارهای ملی به گروه های قومی و قبیله ای، یک انحراف ارتجاعی و واپسگرایانه و در جهت مطامع خاصّ ِ همسایگانی است که به واگرایی استانهای ایرانی از هم اندیشیده و همگرایی بیشتر برای خود می خواهند.
در این بین کنش گران قومی آذری تحت عنوان ترک گرایان ِ پانترک، به قصد تجزیه استانهای آذری نشین و با طرح مفاهیم پیشامدرن ِ قبیله ای، و مولفه های سنتی ِ ذهنی و خیالی آن و پردازش تاریخی جعلی، سعی در تجزیه هویتی ایرانیان آذری از دیگر ایرانیان داشته، تا در مسیر خواست ترک پرستانه ی همسایگان ِ و کشورگشایی آنان قرار گیرند. از سویی دیگر بر پایه تئوری پیش پرداخته ی پانترکیستها، ضروری است در دیگر مناطق کشور نیز بلوای قوم گرایانه پدید آمده و کشور پاره پاره گردد، تا خواست آنان نیز تحقق یابد.از اینرو، کارزار با ترگ گرایی و پانترکیسم، هرگز به مثابه مماشات به دیگر قوم گرایان نیست. اساسن این کارزار نه برای مقابله با اقوام، بل با قومیّت گرایی و ناسیونالیسم قومی است. و آیا این بدان معناست که با فروکش کردن موج کوتاه پانترکیسم، باید به کنش گران قومی دیگر و حتی "دشمن با پانترکیسم" اجازه رخنمایی داد؟ به دیگر سخن آیا کنش گران متعهد، شایسته است تمامی تلاش و کوشش خود را در کارزار با پانترکیسم مصروف دارند؟ آیا این امر در راستای منافع ملی ایران است؟ اینها پرسش هایی است که بی گمان ذهن را به چالش می کشد. شاید برخی بی توجه به این جستارها تنها به این میاندیشند، که اکنون پانترکان بی اثر گردند، سپس چاره کار فراهم خواهد آمد. به گمان من با همایشی که پانترکان به راه انداخته اند، باید از این موقعیت برای کارزار با قوم گرایی سود جست نه صرفن با پانترکیسم.
این بدان معنی است که با نمایش ایجاد اختلافاتی که از بلوای پانترکیسم ایجاد شده، یگانه راه را نابودی و بی اثر کردن قوم گرایی عنوان داریم. نمایش شبیه سازی شده حمام خون و ایران ایرانستان، به تنهایی خواهد توانست، ایرانیان را به ایران یکپارچه و تحت یک عنوان و فرهنگ، رهنمون سازد. در این راستا مدافعین خرده فرهنگ های قومی هم، آنچه می پردازند نه از دیدگاه و دریچه قوم گرایی، بل تنها در راستای هویت ملی و در راستای تودرتو آن قابل پذیرش خواهد بود. کنش گرانی که جدای از هویت ملی ایران، دل به قومیت و ناسیونالیسم قومی سپرده اند، خواه و ناخواه تجزیه طلب هستند حتی اگر اکنون نباشند. در اینجا بحث زبان مادری مطرح نیست که از دیدگاه من حمایت ِ هدفدار از آن، با منافع ملی، هم سازگار و هم مفید است. آنچه می تواند به عنوان خطری هماره رخ نماید قومیت و قوم گرایی به عنوان مفاهیم امروزی آن است.
با تغییرات ژئو پلتیک منطقه ای، مفاهیم و چارچوب های نظری قومیت گرایی به عنوان عناصر و همایش هایی نمود داشته اند که تمامیت سرزمینی بسیاری از کشورها را تهدید می کند و این مختص ایران نیز نیست. در حال حاضر بسیاری از اقوام ایرانی درگیر با زیاده خواهی های پانترکیسم، مورد تهدید و از دست دادن داشته های خود هستند، اقوام کرد، تالش، فارس زبانان، گیلگ و ارامنه در مواجه با زیاده خواهی ها و گسترش مورد نظر پانترکان، خود را هماره در تهدید و خطر می بینند، و لذا کنش گران و نخبگان قومی آنان، با تدوین عناصر قومیّتی خود، به ایجاد حریم و محدوده برای خویش دست یازیده اند. این در حالی است هیچ کدام از اقوام ایرانی، صرف نظر از نزاع و کشمکش های حیدری و نعمتی رایج، با یکدیگر مشکل نداشته و تاکنون در زیستی مسالمت آمیز، در هم آمیخته اند.بنابراین پانترکیسم به عنوان جنبش هم گرا، برای ایجاد یک دولت و کشور گسترده ترک و در نهایت ترکستان بزرگ، سبب واگرایی اقوام دیگر شده و به مثابه عنصر موجد ِ بلوای قومی رخ نموده است.
شرایط و سیاستهای منطقه ای و جهانی در خصوص ایران نیز کفه را به سود آنها سنگین نموده، چه اینکه بسیاری از قدرت های منطقه ای و جهانی بویژه اسرائیل و آمریکا با دامن زدن به اختلافات قومی دل به تضعیف دولت مرکزی ایران سپرده اند.آنچه که امروز با آن درگیر هستیم نه از برای نابودی خرده فرهنگها، خرده زبانها و نیم زبانهای قومی است، بل به جهت حفظ و نگه داری از یکپارچگی سرزمینی ایران است و اگر هم باید این فرهنگ ها تضعیف گردند تا هویت ملی ایرانیان که در طول تاریخ به دست آورده اند حفظ گردد، امری لازم و ضروری است. این بدان معنی نیست که باید فرهنگ های ایرانی و بومی تضعیف گردد بلکه متضمن این نگرش است که این فرهنگها و هویت ها در راستای هویت ملی ایرانی مهندسی گردد.
 "گرایش" به قوم و قبیله، اگرچه قابل احترام و ارج است اما به هیچ روی در چارچوبهای کنونی یک ملت و یک دولت قابل تعریف نیست. این عناصر قومی و بومی، "تنها قابلیت احترام را خواهند داشت" و نه اینکه به عنوان عنصر و گفتمان مسلط و جدای از هویت ایرانی اعتبار می یابند. اگر سعدی شیرازی می خواست با زبان قومی و مرودشتی خود شعر بسراید که البته سراییده، ما اکنون صاحب گلستان و بوستان نبودیم.بنابراین هویتهای قومی باید به گونه ای مهندسی گردد تا هویت ملی ایران را تعریف کنند و در غیر اینصورت اجازه رشد نیابند که اگر یافتند ما شاهد بروز و ظهور پان هایی به قدر بی نهایت و حتی جمهوری های کوچک و یا قوم و قبیله نشین ِ محلات شهر ها نیز خواهیم بود.
+ نوشته شده در  دوشنبه دهم اسفند 1388ساعت 15:37  توسط آترین  | 

در این نوشتار برآنم تا بر همه ایرانیان٬ فرخنده باد بگویم دستگیری عبدالمالک ریگی٬ سرکرده گروه تروریستی جندا... را.

ولی باید مراقب بود. بیشتر هم باید مراقب بود. این اندیشه اهریمنی اتست که باید نابود شود. اندیشه های قوم پرستانه و جعلیاتی بنام زبان مادری و... اینها باید نابود شوند. ما باید تلاش کنیم در درونشد به دنیای نوین٬ بگونه ای مدرن خودمان را بنمایانیم. ما باید یک ملت یگانه باشیم و نه مجموعه ای از اقوام مختلف. قوم گرایی٬ یک اندیشه پیشامدرن است که در برخورد با مؤلفه های دنیای جدید٬ زشتی آن بیش از پیش نمایان می شود. نماد جریانات قوم پرست هم همین عبدالمالک ریگی است که به شوند قوم پرستی٬ خون بسیار انسان های بیگناه را بر زمین ریخت. بسیارانی را سربرید و فیلم آن را هم در شبکه های معلوم الحالی مانند الجزیره و بی بی سی پخش کرد. حادثه دارزین و همچنین تاسوکی را که همه یادمان هست. گروگانگیری یک دانشجوی ژاپنی و یک گردشگر بلژیکی را یادمان هست. ما خیلی چیزها یادمان هست. ظهور افراد فاشیست٬ معلول اندیشه فاشیستی است. چه بسا اگر ریگی یک اندیشه دیگر می داشت٬ انسان خوبی از آب در نمی آمد؟

تنها اندیشه جنایتکارانه است که جنایتکار تربیت می کند. قوم پرستی٬ نوعی فاشیسم است. نوعی جنایتکاری اجتماعی. اندیشه ای که افرادی مانند عبدالمالک ریگی را می پروراند٬ آن اندیشه باید رانده شود. شوربختانه به شوند ضعف قدرت تجزیه و تحلیل و ناآگاه نگه داشته شدن مردم از پرسمان های روز٬ مردم ما٬ بجز در چند شهر بزرگ مانند تهران٬ اصفهان٬ اهواز و شیراز٬ هنوز نتوانسته اند وارد دنیای مدرن شوند. گاهی می آیند نبرد شیعه و سنی راه می اندازند برایمان و گاهی هم نبرد بین اقوام.

ریگی بهمراه افراد طایفه اش٬ در گروه همین افراد بودند. اینکه یکی شناسنامه اش ایرانی باشد٬ دلیل نمی شود تا او را ایرانی بدانیم. بسیار ایرانیان مزدور داریم. یکی از آنها همین ریگی. بسیار ایرانیان مزدوری بودند که جنبش ملی شدن نفت را در ایران به شوند سرسپردگی شان به مارکسیسم و شوروی( حزب توده) و یا امپریالیسم آمریکا( گروه های سلطنت طلب) و یا گروه های وابسته به آیت ا... کاشانی( رئیس مجلس وقت) به شکست رهنمون کردند. بسیار ایرانیانی بودند که قراردادهای استعماری ۱۹۲۱ با شوروی٬ و ۱۹۱۹ ٬ را امضا کردند. بسیار ایرانیانی بودند که در کشته شدن رئیس علیس دلواری نقش داشته اند. بسیار ایرانیان بودند که در هنگام یورش وحشیانه ترکان مغول و ترکان تاتار٬ به آنها خدمت کردند و اگر نمی بودند افرادی مانند رشید الدین فضل ا... و محمد هندو و... آنها همان هنگام که حمله کردند٬ نابود می شدند. ایرانیانی که خون هموطن از دستشان می چکد را نمی شود ایرانی نامید. آن ایرانی که از دشمن ایران٬ یعنی عربستان٬ از آمریکا٬ از انگلیس٬ از اسرائیل٬ و... پول می گیرد تا اندیشه های پیشامدرن قوم گرایانه را که سد راه توسعه هر جامعه ای هستند را در نزد مردم ناآگاه اشاعه دهند٬ را نمی توان ایرانی نامید.

دستگیری عبدالمالک ریگی٬ ضربه مهلکی بود بر پیکره جریانات قوم پرست و قوم گرا و شوونیست که امیدوارم زیر همین ضربه به هلاکت برسند. اکنون آنها متوحش شده اند و تلاش فراوانی می کنند تا عبدالمالک ریگی را آدم موجهی جلوه دهند. غافل از اینکه نمی دانند مردم ما هرگز یک جنایتکار را تطهیر نمی کنند.

من بعنوان یک ایرانی٬ نه چیزی بیشتر و نه چیزی کمتر٬  به همه نیروهایی که با عملیات استثنایی شان موجبات دستگیری این شرور را فراهم آوردند٬ دست مریزاد و آفرین می گویم و امیدوارم همواره دشمنان ایران را گرفته و به دستان قانون بسپارند.

+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم اسفند 1388ساعت 9:27  توسط آترین  | 

سهروردی را گفتند تا به کی از ایران سخن گویی ؟ گفت تا آن زمان که زنده ام . گفتند این بیماری است چون ایران دختره باکره ای نیست برای تو ، و گنج سلطانی هم برای بی چیزی همانند تو نخواهد بود .
سهروردی خندید و گفت شما عشق ندانید چیست . دوباره او را گرفته و به سیاهچال بردند.
ارد بزرگ اندیشمند یگانه کشورمان می گوید : “نماز عشق ترتیبی ندارد چرا که با نخستین سر بر خاک گذاردن ، دیگر برخواستنی نیست . ”
شبها از درون روزن سیاه چال زندان سهروردی ، اشعار حکیم فردوسی را زندانبانان می شنیدند و از این روی ، وعده های غذایش را قطع نمودند و در نهایت سهروردی از گرسنگی به قتل رسید…

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم دی 1388ساعت 21:30  توسط آترین  | 

۲۱ آذر: تجدید خاطره تلخ و شیرین


نادر پیمایی


روز 21 آذر برای مـردم آذربايجان دارای دو مفهوم و خاطره متفاوتی است. 21 آذر سال 1324 روز جدا شدن آذربايجان از پيكر ايـران، و 21 آذر سال 1225 روز نجات و برگشت آذربايجان به دامن مام وطن.
موضوع جداسازی آذربايجان سابقه طولانی دارد، چون در سنوات اخير موضوع جدايی آذربايجان از ايـران مورد ادعای گروهك‌هايی و متقابلا مورد مخالفت اكثريت مـردم آذربايجان و ساير هم‌وطنان ايرانی قرار گرفته، به جهت اطلاع‌ نسل جوان كه احتمالا از سوابق تاريخی اين موضوع ممكن است بي‌اطلاع باشند لازم دانستم كه مختصر اشاره‌ای به سابقه امر بكنم:

منطقه آذربايجان به علت داشتن وسعت خاك و آبادی و شرايط اقليمی و سوق الجيشی از قرن‌ها قبل هميشه مورد نظر امپراتوری روسيه تزاری و امپراتوری عثمانی بوده و در تعقيب هدف تصرف و توسعه ارضی، منطقه آذربايجان بارها مورد تهاجم و تصرف دو همسايه متجاوز قرار گرفته.
روسيه تزاری طی چندين سال جنگ بالاخره بر طبق دو قرارداد تحميلی (گلستان به تـاريخ دوم آبان ماه سال 1192 خورشيدی برابر بـا 24 اكتبر سال 1813 ميلادی و تركمنچای به تـاريخ اول اسفند سال 1206 خورشيدی برابر بـا 21 فوريه سال 1828 ميلادي) دولت ايـران مجبور به پرداخت غرامت جنگی و دادن امتيازات نظامی و سياسی و اقتصادی و محدوديت ايـران در تملك دريای مازندران، و از دست دادن بخش بزرگی از خاك ايـران به نام اران (جمهوری آذربايجان امروز) بـا 17 منطقه (ايالت، ولايايت و خانات) به شرح زير گرديد:
قره‌باغ، گنجه، شكی، شيروان، قبه، دربند، بادكوبه، گوگچای، ايروان، نخجوان، آغداش، تفليس، گروسی، بولاخ، لنگران، ساليان، اردوباد، (علاوه بر منطقه اران، تمام داغستان و گرجستان و قسمتی از مغان و آستارا و تالش).
امپراتوری عثمانی به لحاظ رقابت بـا روسيه تزاری بر سر تملك آذربايجان و به طور كلی درگيری بـا روسيه و ساير كشورهای مسيحی اروپا، قبل از شروع جنگ اول جهانی در صدد توسعه نفوذ و قدرت خود برآمد، به همين منظور اقدام به ترويج دو مرام يا ايدئولوژی نمود:


الفـ‌ پان توركيسم يا پان تورانيسم برای اتحاد كشورهای ترك و ترك‌زبان


ب ـ پان اسلاميسم برای اتحاد كشورهای مسلمان و عرب


بـا شروع جنگ اول جهانی دو امپراتوری روسيه و عثمانی كه طرفين جنگ بودند، بـا وجود اعلام بي‌طرفی ايـران، جنگ را به داخل خاك ايـران و منطقه آذربايجان كشاندند و در طول مدت جنگ، چندين بار آذربايجان بين قوای روسيه و عثمانی دست به دست گشت و صدمات و خسارات مالی و جانی زيادی به مـردم آذربايجان وارد آمد.
در سال 1918 ميلادی كه ارتش عثمانی در آذربايجان بود،‌ دولت عثمانی به جهت توسعه قدرت خود و جلب حمايت مـردم آذربايجان شروع به تبليغ شديد و طرح‌ريزی اجرای مرام پان توركيزم و جدا كردن آذربايجان از ايـران و الحاق آن به خاك كشور خود كرد. بدبختانه حكومت مركزی ايـران به قدری ضعيف و ناتوان بود كه قادر به حفظ امنيت و نگهداری پايتخت نبود، چه برسد كه بتواند آذربايجان را در مقابل مطامع و دسايس بيگانگان حفظ بكند، اين تنها مـردم آذربايجان بودند كه در مقابل نظر و هدف دولت عثمانی و اجرای طرح پان‌توركيزم مخالفت شديد خود را در مورد تجزيه آذربايجان نشان دادند. در آن موقع شيخ محمد خيابانی و يارانش از قبيل نوبری و اميرخيزی يك گروه سياسی را تشكيل داده و در راه حفظ استقلال ايـران فعاليت مي‌كردند. اين گروه بـا ايراد سخنرانی و نشر روزنامه، مـردم را از مقاصد شوم ترك‌های عثمانی مطلع كرده و برای مقابله بـا تجزيه آذربايجان از ايـران، مـردم را دعوت به مبارزه مي‌كردند. به همين جهت دولت عثمانی شيخ محمد خيابانی را دستگير و مدت يك سال به قارص تبعيد كرد. به هر حال در مقابل ايستادگی مـردم و هم‌چنين شكست امپراتوری عثمانی در جنگ جهانی اول، طرح پان توركيزم و تجزيه آذربايجان بي‌نتيجه ماند.
بـا وجود اين كه بعد از جنگ اول جهانی دو امپراتوری روسيه و عثمانی از بين رفت و دو دولت اتحاد جماهير شوروی و جمهوری تركيه به جای آن‌ها بوجود آمد. ولی متاسفانه اين دو دولت نيز هم‌چنان فكر و سياست اسلاف خود رادر مورد تصرف آذربايجان در سر داشتند. البته در گذشته انگليسی ها هم دخالت هائی در اين ناحيه انجام داده اند و تحريکاتی کرده اند که به اندازه طمع روس و ترکيه نبوده است.
بـا روی كارآمدن رضاشاه و ايجاد ثبات و تحكيم در ايـران، چندين سال اسم و موضوعی به نام جدا شدن آذربايجان از ايـران وجود نداشت. بدبختانه بـا شروع جنگ دوم جهانی و اشغال ايـران از طرف قوای متفقين، اين بار ارتش شوروی منطقه آذربايجان را متصرف شد و بـا تشكيل حزب توده در ايـران و تبليغ مرام كمونيستي، در جهت تجزيه آذربايجان اقدام به تشكيل فرقه دموكرات آذربايجان كرد. در تـاريخ 21 آذر سال 1324 خورشيدی بـا خلع سلاح و تسليم ارتش ايـران، اقدام به تشكيل حكومت خود مختار آذربايجان، در راستای الحاق آن به جمهوری آذربايجان شوروی نمود. در تشكيل اين حكومت ناچيز، اكثريت قريب به اتفاق مـردم آذربايجان كوچك‌ترين دخالتی نداشتند. اين فقط قدرت دولت و ارتش اتحاد جماهير شوروی بود كه توانست به دست تعدادی از افراد فريب خورده و يا خود فروخته و هم‌چنين عده‌ای از افراد ستون پنجم خود به نام مهاجرين قفقازی يك حكومت پوشالی و غير مردمی و غير ايرانی را به وجود آورد. ولی خوش‌بختانه و بـا مساعد شدن اوضاع سياسی بـا حركت نيروی نظامی ايـران به سمت آذربايجان، مـردم خطه آذربايجان قيام كرده و بـا در دست گرفتن اسلحه در تـاريخ 21 آذر 1325 خورشيدی حكومت دموكرات آذربايجان را از پا درآوردند.
بعد از سال 1325 تـا فروپاشی اتحاد جماهير شوروی به لحاظ اوضاع سياسی جهان تقريبا از موضوع تجزيه آذربايجان خبری نبود. بـا فروپاشی دولت كمونيستی شوروی و آزادشدن كشورهای مستعمره شده از طرف شوروی از جمله جمهوری آذربايجان، تركيه موقعيت را برای بسط نفوذ خود در كشورهای ترك و ترك‌زبان آسيای ميانی مخصوصا در جمهوری آذربايجان (اران سابق) مناسب ديد. بـا وجود اين كه خود تركيه از لحاظ اقتصادی و اجتماعی و سياسی با هزاران گرفتاری و مشكلات دست به گريبان بود، ولی بـا صرف مبالغ زياد و ايجاد مراكز صنعتی و اقتصادی و اعزام مستشاران مالی و نظامي، به اصطلاح جای پايی برای خود تدارك مي‌ديد و در به قدرت رسانيدن يك فرد صددرصد معتقد به مرام پان توركيزم به نام ابوالفضل ايلچی بيگ نقش عمده‌ای را به عهده گرفت. ايلچی بيگ به تحريك پان‌توركيست‌های تركيه ادعای يكی بودن و يكی شدن دو آذربايجان را كرد و به شدت شروع به تبليغ نمود و عده‌ای را به نام آذربايجاني‌های جدايی خواه و استقلال طلب در اروپا و آمريكا و كانادا به راه انداخت.
به طور قطع نقشه تسلط بر منطقه و به دست گرفتن بازار اقتصادي، مخصوصا استيلا بر منابع عظيم نفت قبلا از طرف دول غرب از جمله امريکا، طرح‌ريزی شده بود و گرنه تركيه به تنهايی توان چنين ادعاهايی را نداشت. غرب بـا به راه انداختن نيمچه كودتای ساختگي، ايلچی بيگ را بركنار و يك چهره بسيار موثر و بـا توانی به نام حيدر علی اوف را به جای او گماشت، حيدر علي‌اوف به عنوان يك كمونيست شناخته شده بـا داشتن سوابق عضويت در دفتر سياسی حزب كمونيست (پوليت بورو) و عضويت در سازمان جاسوسی و ضد جاسوسی (كا.گ.ب) و معاونت نخست وزير كه در به زنجير اسارت كشيدن و كشتارهای دسته جمعی ملت‌ها نقش بسزايی داشته به عنوان رئيس جمهور آذربايجان در جهت برآوردن خواسته‌ها و حفظ منافع غرب، زمام امور را به دست گرفت.
طی چندين سال گذشته عده‌ای مزدور از طرف پان‌توركيست‌های تركيه و جمهوری آذربايجان در اروپا و آمريكا و كانادا راه افتاد و بـا برگزاری سمينارها و كنگره‌ها و نشر مقالات و كتاب‌ها و مصاحبه‌های راديويی و تلويزيونی بـا ادعای اين كه آذربايجانی ترك نژاد و ترك زبان است و بـا ايـران و ايرانی هيچ‌گونه وابستگی ندارد. حكومت ايـران به زور و به جبر آذربايجان را تصرف كرده و در حق ملت آذربايجان همه نوع ظلم و ستم و اجحاف را روا داشته، بنابراين ملت آذربايجان خواهان استقلال و جدا شدن از ايـران و پيوستن به خواهران و برادران آن سوی مرز است !!
به شهادت تـاريخ در تمام دوران گذشته چنين حركت‌هايی هميشه از طرف بيگانگان در جهت منافع خودشان ايجاد و حمايت شده، به عبارت ديگر موضوع تجزيه و جدا شدن آذربايجان از ايـران ريشه در خارج داشته و هيچ‌وقت حتا اقليتی از مـردم آذربايجان خواهان چنين موضوعی نبوده و نيستند كه نمونه بارز آن قيام مـردم آذربايجان در 21 آذر سال 1325 بود كه هنوز عده زيادی هستند كه شاهد آن حوادث و روزها بودند.
در مورد طرح تجزيه آذربايجان و دخالت و عامليت حزب توده و پيشه‌وري، نوشته افرادی چون دكتر جهانشاه‌لو افشار (معاون اول پيشه‌وري) و دكتر عنايت‌الله رضا و عده‌ای از افراد بـا وجدان و بـا شرف ديگر كه پی به دسيسه و نيرنگ بيگانگان برده و از راهی كه به اشتباه در پيش گرفته بودند برگشته و بـا افشاگري، حقايق را بـا مـردم در ميان گذاشتند. و يا اعتراف و نوشته خيلی از سران حزب توده كه صريحا به آلت دست دولت شوروی بودن وخيانت خود اعتراف كرده‌اند، مدارك مستند و شواهد گويايی است !!

ولی متاسفانه امروز هم مي‌بينيم كه عده‌ای انگشت شمار در جهت حفظ منافع و اهداف بيگانگان در جهت تجزيه آذربايجان فعاليت مي‌كنند و بـا كمال وقاحت روز 21 آذر 1324 را که روز تجزيه آذربايجان بوسيله دولت وقوای شوروی از ايران بود را به غلط روز قيام مـردم آذربايجان برای كسب استقلال و پيشه‌وری را به عنوان قهرمان و خادم ملت ايـران قلمداد مي‌كند.
به اين افراد بايد گفت آذربايجانی در چهارچوب تماميت ارضی ايـران ولو در تحت بدترين شرايط هم قرار بگيرد چون خود را ايرانی و ايـران را از آن خود مي‌داند، بنابراين به هيچ‌وجه حاضر به قبول سلطه تركيه و يا جمهوری آذربايجان يا هرکشور ديگری نيست.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم آذر 1388ساعت 0:36  توسط آترین  | 

سايت خبري "ايلاف" از افتتاح موزه مسكوكات تاريخي درشهر "وهران" الجزاير خبر داد، اما از بیان نام سکه های ایرانی خودداری کرد.

به گزارش خبرنگار "تابناک"، در اين موزه كه ده ها هزار سكه كمياب به نمايش گذارده شده است، سكه هایي از دوران هاي مختلف سلسله هاي امپراتوري كشورها را به پژوهشگران عرضه مي كند.

بخش اعظم اين آثار مربوط به سرزمين هاي اسلامي و دوران فتوحات اسلامي است كه خود تاريخ و سير تاريخي ضرب سكه و استفاده از آن به عنوان " سكه رايج " در كشورهاي مسلمان بخوبي نشان مي دهد.

هرچند در گزارش سایت "ایلاف" نامي از سكه هاي دوران هاي مختلف ايران برده نشده اما در تصويري كه از يكي از اين سكه ها نمايش داده شده به خوبي مشخص است كه بخشي از اين موزه را سكه هاي ايرانی به خود اختصاص داده است و "ایلاف" همانند همیشه در اقدامی ضد ایرانی از بیان این موضوع خودداری کرده است.

http://tabnak.ir/fa/pages/?cid=76087

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم آذر 1388ساعت 18:26  توسط آترین  | 

اندازه ها( اوزان) و سنجه ها( مقیاس ها)

همانگونه که سکه و زرب پول پیش از پی ریزی( تأسیس)شاهنشاهی در کشورهایی مانند « لودیا» و برخی آبخست های یونانی در دریای اژه مانند« ائوبویا» باب بوده و شماری از آن سکه ها در تخت جمشید پیدا شده اند٬ اندازه ها و سنجه ها نیز بوده اند. گل نبشته هایی که در دو پهلو( ضلع)ی رپیتویک( جنوبی) ساختمان پارسه بدست آمده اند نشان می دهند که میانکاری( اقتصاد) از جاور پیشین٬ که در آن کار در برابر کالا انجام می شد٬ بسوی بیرون آمدن روی دارد. زیرا دستمزد کارگرانی که از سرزمین های گوناگون برای آماج ساخت پارسه بدین جایگاه رهسپار شده اند٬ هرچند به کالا پرداخت می شد٬ در شمارگری( محاسبه) برابر پولی آن در نگر گرفته می شده و در دفاتر دفترینه( ثبت) می شد. برای نمونه یک شکل(۱) گوسفند که برای دستمزد یک ماهه داده می شد٬ برابر سه شکل نوشیدنی بوده است.

در دوران فرمانروایی هخامنشیان٬ داد و ستد و سوداگری جهش پادسرشت( خارق العاده)ی را از خود نشان داده و اندازه ها و سنجه ها که در پیوند با دوره های گوناگون و جایگاه های پرشمار بوده روشمند و همسان شدند.

همچنین چند گونه یکای پولی( واحد پولی) در پیوند با ایران بدست آمده است. شماری از آنها ریشه در زمان داریوش بزرگ دارد مانند ۱.۳ منه( من) که برابر دو کرشه بوده است که با اندازه کنونی می توان آن را ۱۶۶.۷۲۴ گرم دانست.

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

(۱) در دوران فرمانروایی داریوش بزرگ٬ دو گونه سکه در ایران زرب شد. سکه های طلا و سکه های نقره. سکه های طلا را دریک نام نهادند و به سکه های نقره شکل (shekel) می گفتند.

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم آذر 1388ساعت 9:58  توسط آترین  | 

سامانه پولی

در همراستایی( به موازات) پیدایش و گسترش کنشگرهای( عوامل) میانکاری( اقتصادی) و گسترده شدن بازرگانب که شوند آسایش همگانی باشندگان امپراتوری می شد٬ کیایی( حکومت) هخامنشی٬ نگر خود را به بنیاد نهادن یک زرابخانه( ضرابخانه) و باره هایی دیگر با آماج گسترش بازرگانی و داد و ستد٬ پیوسته کرده بود( معطوف کرده بود). نخستین جاهایی که برای آماج زدن سکه پیدا شد٬ کشور « لودیا» و آبخست( جزیره) « آیگیتا» از آبخست های یونان بوده است.

اگرچه پیش از فرمانروایی هخامنشیان و بنیاد نهادن امپراتوری ایران٬ سکه بوده است٬ ولی پادشاهان هخامنشی در آغاز پایه گذاری امپراتوری٬ سامانه پولی ایران را با جاور( وضع) نوین٬ سازگار کردند٬ سازواری( تناسب) ای میان ارزش طلا و نقره را باورمند بودند و آن را با زیست بازرگانوارانه مردم نوین خود سازگار نمودند و کوشش نمودند چالش هایی را که به شوند بودن ارزش های پولی گوناگون در هر بخش امپراتوری پدیدار شده بود٬ را گره گشایی کنند و سامانه پولی را با یک روش یگانه٬ روشمند سازند. یکی از ویژگی های زرابی( ضرابی) هخامنشی٬ زرب سکه زر ناب است. « دریک» به همین شوند٬ اعتبار سترگی بدست آورد.

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم آذر 1388ساعت 11:20  توسط آترین  | 

پدری به زور فرزند نوجوان خویش را نزد استاد آورد و گفت : من با خانواده ام تازه به شهر ابیورد آمده ایم فرزندم می پندارد همه چیز را می داند و نیاز به درس و مکتب ندارد .
استاد رو به فرزند او کرد و پرسید : آیا اینچنین است ؟
نوجوان گفت : آیا میزان فهم ما از جهان بیشتر از آن چیزی ست که می اندیشیم ؟
استاد گفت : خیر
نوجوان پرسید آیا فهم ما بالاتر از دیده ، تصور و خیال ماست ؟
استاد پاسخ داد : خیر ، بیشتر نیست
نوجوان گفت : حد خیال ، تصور و دیده ما آیا بیشتر از خرد و رشد عقلی و سنی ماست ؟
استاد پاسخ داد خیر نیست
نوجوان گفت : پس خرد که ماحصل دانش و تجربه هست و سن که در گذر ایام بدست می آید شاه بیت وجودی هر انسان است .
استاد گفت آری چنین است .
نوجوان گفت دانش در کف دست استاد است و تجربه در دم خوری با پیران با تجربه و همچنین کار و سفر .
استاد گفت آری اینچنین است .
نوجوان گفت : من به نیکی می دانم سخن شما چیست چون کتاب های مکتب خانه ها را خوانده ام و به یاد سپرده ام امروز بر آنم که به سفر باشم و با پیران گفتگو کنم .
استاد گفت : خرد همچون دریاست . هر یک از ما با این دریا وجودمان را سیراب می کنیم و درختان و گلهای وجودمان را شکوفا می سازیم . در کتاب ، دریایی از خرد نهفته است اگر می گویی همه را نیک می دانی . خواهم گفت این دریا همچون سیل هستی وجودت را پوشانیده و کمالی در تو نیست . جز غرقه شدن در خردی که نه عرض آن را می دانی و نه طول آنرا . تنها زمانی خرد باعث کمال تو می گردد که تو وجود داشته باشی . دیده شوی و سبزی کمال را که در وجودت نقش بسته به همگان نشان دهی ، آنکه راه تو را می رود در نهایت در جوانی پیر شده و با همان کمالی که هیچ گاه درست درکش نکرده منزوی می گردد. چون همگان را خالی از آن خردی می بیند که در وجود بی وجود خویش می بیند .
نوجوان پرسید مگر نباید به دریای خرد فرود آمد .
استاد گفت باید خرد را مانند باران بر وجود خویش باراند و وجود خویش را سبز کرد که این کمال و دلپذیری است .
پانزده سال بعد استاد مرد ژولیده ایی را در کنار مکتب خانه خویش دید که به شاگردان مشتاق دانش می نگرد و حرفهای آنها را گوش می دهد . آن مرد ژولیده پیش آمد و گفت من هم نوجوان غرقه در دریایم که به مکتب شما نیامدم و امروز می بینم همه چیز برایم بی مفهوم است . و امروز می فهمم مسیرم درست نبوده و افسوس که جوانی و بهار زندگی خویش را در این راه باختم . استاد گفت به گرمابه رو و موی و ریش کوتاه کن پیشم بیا تا به تو بگویم چه باید کرد .
مرد نیز چنین کرد و استاد یکی از همان کتابهایی را که مرد زمانی گفته بود آن را بخوبی می داند داد و گفت یک بار دیگر بخوان و دوباره پیشم بیا مرد فردای آن روز پیش آمد و گفت خواندم .استاد گفت حالا هر روز تنها یک صفحه از این کتاب را برای شاگردان بخوان و آموزش بده . و اینبار با این کار زمین وجود خویش را از زیر این دریای مهیب خارج ساز .
متفکر یگانه کشورمان ارد بزرگ می گوید : خرد در دانسته های ما دیده نمی شود ، خرد تنها در کردار ما هویدا می گردد .
سه سال گذشت . آن مرد ، استاد بی مانندی شده بود که از سراسر گیتی شاگردانی به پای درس و مکتبش می شتافتند.

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم آذر 1388ساعت 21:20  توسط آترین  |